بدل نيز انديشهء بد مدار * بد انديش را بد بود روزگار
سپهبد كجا گشت پيمان شكن * بخندد بد و نامدار انجمن
خرد گير كآرايش جان تست * نگهدار گفتار و پيمان تست
هم آرايش تاج و گنج و سپاه * نمايندهء گردش هور و ماه
نگر تا نسازى ز بازوى گنج * كه بر تو سر آيد سراى سپنج
مزن راى جز با خردمند مرد * از آيين شاهان پيشى مگرد
بلشكر بترسان بدانديش را * بژرفى نگه كن پس و پيش را
ستايندهيى كو ز بهر هوا * ستايد كسى را همى ناسزا
شكست تو جويد همى زان سخن * ممان تا بپيش تو گردد كهن
كسى كش ستايش بيايد به كار * تو او را ز گيتى بمردم مدار
كه يزدان ستايش نخواهد همى * نكوهيده را دل بكاهد همى
هر انكس كه او از گنهكار چشم * بخوابيد و آسان فرو برد خشم
فزونيش هر روز افزون شود * شتاب آورد دل پر از خون مرد
هر انكس كه با آب دريا نبرد * بجويد نباشد خردمند مرد
كمان دار دل را زبانت چو تير * تو اين گفتههاى من آسان مگير
گشاد برت باشد و دست راست * نشانه بنه زان نشان كت هواست
زبان و خرد با دلت راست كن * همى ران از ان سان كه خواهى سخن
هر انكس كه اندر سرش مغز بود * همه راى و گفتار او نغز بود
هر انگه كه باشى تو يا راى زن * سخنها بياراى بىانجمن
گرت راى با آزمايش بود * همه روزت اندر افزايش بود
شود جانت از دشمن آژيرتر * دل و مغز و رايت جهانگير تر
كسى را كجا پيش رو شد هوا * چنان دان كه رايش نگيرد نوا
اگر دوست يابد ترا تازه روى * بيفزايد اين نام را رنگ و بوى
تو با دشمنت رو پر آژنگ دار * بدانديش را چهره بىرنگ دار
بارزانيان بخش هرچت هواست * كه گنج تو ارزانيان را سزاست
بكش جان و دل تا توانى ز رشك * كه رشك آورد گرم و خونين سرشك
هر انگه كه رشك آورد پادشا * نكوهش كند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرّخ دبير * بياورد و بنهاد پيش وزير
جهاندار برزد يكى باد سرد * پس آن لعل رخسارگان كرد زرد
چو رنگين رخ تا جور تيره شد * ازان درد بهرام دل خيره شد
چهل روز بد سوكوار و نژند * پر از گرد و بيكار تخت بلند
چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى پر ز درد و گهى پر ز مهر
تو گر باهشى مشمر او را بدوست * كجا دست يابد بدرّدت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دى * ز گفتن بياساى و بردار مى
كنون كار ديهيم بهرام ساز * كه در پادشاهى نماند دراز