همه انجمن خواندند آفرين * بران شاه بينا دل و پاك دين
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن * همه شاد زان سرو سايه فگن
همان رسم شاپور شاه اردشير * همى داشت آن شاه دانش پذير
جهانى سراسر به دو گشت شاد * چه نيكو بود شاه با بخش و داد
همى راند با شرم و با دادكار * چنين تا بر آمد برين روزگار
بگسترد كافور بر جاى مشك * گل و ارغوان شد بپاليز خشك
سهى سرو او گشت همچون كمان * نه آن بود كان شاه را بد گمان
نبود از جهان شاد بس روزگار * سر آمد بران دادگر شهريار
[ اندرز كردن اورمزد و مردن ]
چو دانست كز مرگ نتوان گريخت * بسى آب خونين ز ديده بريخت
بگسترد فرش اندر ايوان خويش * بفرمود كامدش بهرام پيش
به دو گفت كاى پاك زاده پسر * به مردى و دانش بر آورده سر
به من پادشاهى نهادست روى * كه رنگ رخم كرد همرنگ موى
خم آورد بالاى سرو سهى * گل سرخ را داد رنگ بهى
چو روز تو آمد جهاندار باش * خردمند باش و بىآزار باش
نگر تا نپيچى سر از داد خواه * نبخشى ستمكارگان را گناه
زبان را مگردان بگرد دروغ * چو خواهى كه تاج از تو گيرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم * سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پيروز يار تو باد * دل زير دستان شكار تو باد
بنه كينه و دور باش از هوا * مبادا هوا بر تو فرمانروا
سخن چين و بىدانش و چاره گر * نبايد كه يابد بپيشت گذر
ز نادان نيابى جز از بتّرى * نگر سوى بىدانشان ننگرى
چنان دان كه بىشرم و بسيار گوى * نبيند بنزد كسى آب روى
خرد را مِه و خشم را بنده دار * مشو تيز با مرد پرهيزگار
نگر تا نگردد بگرد تو آز * كه آز آورد خشم و بيم و نياز
همه بردبارى كن و راستى * جدا كن ز دل كژّى و كاستى
بپرهيز تا بد نگرددت نام * كه بد نام گيتى نبيند بكام
ز راه خرد ايچ گونه متاب * پشيمانى آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستيها پديد * ز راه خرد سر نبايد كشيد
سر برد باران نيايد بخشم * ز نابودنيها بخوابند چشم
و گر بردبارى ز حد بگذرد * دلاور گمانى بسستى برد
هر انكس كه باشد خداوند گاه * ميانجى خرد را كند بر دو راه
نه سستى نه تيزى به كار اندرون * خرد باد جان ترا رهنمون
نگه دار تا مردم عيب جوى * نجويد بنزديك تو آب روى
ز دشمن مكن دوستى خواستار * وگر چند خواند ترا شهريار
درختى بود سبز و بارش كبست * وگر پاى گيرى سر آيد بدست
اگر در فرازى و گر در نشيب * نبايد نهادن سر اندر فريب