بسه سال و سه ماه و بر سر سه روز * تهى ماند زو تخت گيتى فروز
چو بهرام گيتى ببهرام داد * پسر مر ورا دخمه آرام داد
چنين بود تا بود چرخ بلند * بانده چه دارى دلت را نژند
چه گويى چه جويى چه شايد بدن * برين داستانى نشايد زدن
روانت گر از آز فرتوت نيست * نشست تو جز تنگ تابوت نيست
اگر مرگ دارد چنين طبع گرگ * پر از مى يكى جام خواهم بزرگ
پادشاهى بهرام بهرام نوزده سال بود
چو بهرام در سوك بهرامشاه * چهل روز ننهاد بر سر كلاه
برفتند گردان بسيار هوش * پر از درد با ناله و با خروش
نشستند با او بسوك و به درد * دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
و ز ان پس بشد موبد پاك راى * كه گيرد مگر شاه بر گاه جاى
بيك هفته با او بكوشيد سخت * همى بود تا بر نشست او بتخت
چو بنشست بهرام بر تخت داد * برسم كيان تاج بر سر نهاد
نخست آفرين كرد بر كردگار * فروزندهء گردش روزگار
فزايندهء دانش و راستى * گزايندهء كژّى و كاستى
خداوند كيوان و گردان سپهر * ز بنده نخواهد بجز داد و مهر
ازان پس چنين گفت كاى بخردان * جهان ديده و پاك دل موبدان
شما هرك داريد دانش بزرگ * مباشيد با شهرياران سترگ
بفرهنگ يازد كسى كش خرد * بود روشن و مردمى پرورد
سر مردمى بردبارى بود * چو تندى كند تن بخوارى بود
هر انكس كه گشت ايمن او شاد شد * غم و رنج با ايمنى باد شد
توانگرتر آن كو دلى راد داشت * درم گرد كردن بدل باد داشت
اگر نيستت چيز لختى بورز * كه بىچيز كس را ندارند ارز
مروّت نيابد كرا چيز نيست * همان جاه نزد كسش نيز نيست
چو خشنود باشى تن آسان شوى * وگر آز ورزى هراسان شوى
نه كوشيدنى كان برآرد برنج * روان را به پيچاند از آز گنج
ز كار زمانه ميانه گزين * چو خواهى كه يا بى بداد آفرين
چو خشنود دارى جهان را بداد * توانگر بمانى و از داد شاد
همه ايمنى بايد و راستى * نبايد بداد اندرون كاستى
چو شادى بكاهى بكاهد روان * خرد گردد اندر ميان ناتوان
چو شد پادشاهيش بر سال بيست * يكى كم برو زندگانى گريست
شد آن تا جور شاه با خاك جفت * ز خرّم جهان دخمه بودش نهفت
جهان را چنين است آيين و ساز * ندارد بمرگ از كسى چنگ باز