چو روزش فراز آمد و بخت شوم * شد آن ترگ و پولاد بر سان موم
دوان شد ببالينش شاه اورمزد * برخشانى لاله اندر فرزد
كه فرزند آن نامور شاه بود * فروزان چو در تيره شب ماه بود
به دو گفت كاى نازديده جوان * مبر دست سوى بدى تا توان
تو از جاى بهرام و نرسى ببخت * سزاوار تاجى و زيباى تخت
بدين زور و بالا و اين فرّ و يال * بهر دانش از هر كسى بىهمال
مبادا كه تاج از تو گريان شود * دل انجمن بر تو بريان شود
جهان را بايين شاهان بدار * چو آمختى از پاك پروردگار
بفرجام هم روز تو بگذرد * سپهر روانت بپى بسپرد
چنان رو كه پرسند پاسخ كنى * بپاسخ گرى روز فرّخ كنى
بگفت اين و چادر بسر در كشيد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد
همان روز گفتى كه نرسى نبود * همان تخت و ديهيم و كرسى نبود
پادشاهى اورمزد نرسى
[ پادشاهى اورمزد نرسى نه سال بود ]
چو برگاه رفت اورمزد بزرگ * ز نخچير كوتاه شد چنگ گرگ
جهان را همى داشت با ايمنى * نهان گشت كردار آهرمنى
نخست آفرين كرد بر كردگار * توانا و دانا و پروردگار
شب و روز و گردان سپهر آفريد * چو بهرام و كيوان و مهر آفريد
ازويست پيروزى و فرّهى * دل و داد و ديهيم شاهنشهى
هميشه دل ما پر از درد باد * دل زير دستان بما شاد باد
ستايش نيابد سر سفله مرد * بر سفلگان تا توانى مگرد
همان نيز با مرد بد خواه راى * اگر پند گيرى بنيكى گراى
ز بخشش هرانكس كه جويد سپاس * نخواندش بخشنده يزدان شناس
ستاننده گر ناسپاسست نيز * سزد گر ندارد كس او را به چيز
هراسان بود مردم سخت كار * كه او را نباشد كسى دوستدار
و گر سستى آرد به كار اندرون * نخواند ورا راى زن رهنمون
گر از كاهلان يار خواهى به كار * نباشى جهانجوى و مردم شمار
نگر خويشتن را ندارى بزرگ * و گر گاه يا بى نگردى سترگ
چو بد خو شود مرد درويش خوار * همى بيند آن از بد روزگار
همه ساله بيكار و نالان ز بخت * نه راى و نه دانش و نه زيباى تخت
و گر باز گيرند ازو خواسته * شود جان و مغز و دلش كاسته
ببى چيزى و بد خويى يازد اوى * ندارد خرد گردن افرازد اوى
نه چيز و نه دانش نه راى و هنر * نه دين و نه خشنودى دادگر
شما را شب و روز فرخنده باد * بدانديش را جان پراگنده باد
برو مهتران آفرين ساختند * خود از سوگ شاهان بپرداختند