تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 896

مساهمون:

ص٨٩٦
همه پند من سر بسر ياد گير * چنان هم كه من دارم از اردشير
بگفت اين و رنگ رخش زرد گشت * دل مرد برنا پر از درد گشت
چه سازى همى زين سراى سپنج * چه نازى بنام و چه نازى بگنج
ترا تنگ تابوت بهرست و بس * خورد گنج تو ناسزاوار كس
نگيرد ز تو ياد فرزند تو * نه نزديك خويشان و پيوند تو
ز ميراث دشنام باشدت بهر * همه زهر شد پاسخ پاى زهر
بيزدان گراى و سخن زو فزاى * كه اويست روزى ده و رهنماى
درود تو بر گور پيغمبرش * كه صلوات تاجست بر منبرش

پادشاهى اورمزد

[ پادشاهى اورمزد يك سال و دو ماه بود ]

سر گاه و ديهيم شاه اورمزد * بيارايم اكنون چو ماه اورمزد
ز شاهى برو هيچ تاوان نبود * ازان بد كه عهدش فراوان نبود
چو بنشست شاه اورمزد بزرگ * بآبشخور آمد همى ميش و گرگ
چنين گفت كاى نامور بخردان * جهان گشته و كارديده ردان
بكوشيم تا نيكى آريم و داد * خنك آنك پند پدر كرد ياد
چو يزدان نيكى دهش نيكوى * بما داد و تاج سر خسروى
بنيكى كنم ويژه انبازتان * نخواهم كه بىمن بود رازتان
بدانيد كان كو منى فش بود * بر مهتران سخت ناخوش بود
ستيزه بود مرد را پيش رو * بماند نيازش همه ساله نو
همان رشك شمشير نادان بود * هميشه برو بخت خندان بود
دگر هرك دارد ز هر كار ننگ * بود زندگانى و روزيش تنگ
در آز باشد دل سفله مرد * بر سفلگان تا توانى مگرد
هرانكس كه دانش نيابى برش * مكن ره گذر تا زيد بر درش
بمرد خردمند و فرهنگ و راى * بود جاودان تخت شاهى بپاى
دلت زنده باشد بفرهنگ و هوش * ببد در جهان تا توانى مكوش
خرد همچو آبست و دانش زمين * بدان كاين جدا و آن جدا نيست زين
دل شاه كز مهر دورى گرفت * اگر باز گردد نباشد شگفت
هر انكس كه باشد مرا زير دست * همه شادمان باد و يزدان پرست
بخشنودى كردگار جهان * خرد يار باد آشكار و نهان
خردمند گر مردم پارسا * چو جايى سخن راند از پادشا
همه سخته بايد كه راند سخن * كه گفتار نيكو نگردد كهن
نبايد كه گويى بجز نيكوى * و گر بد سرايد نگر نشنوى
ببيند دل پادشا راز تو * همان بشنود گوش آواز تو
چه گفت آن سخن گوى پاسخ نيوش * كه ديوار دارد بگفتار گوش