تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 901

مساهمون:

ص٩٠١
پسر بود او را يكى شاد كام * كه بهرام بهراميان داشت نام
بيامد نشست از بر تخت شاد * كلاه كيانى بسر بر نهاد
كنون كار بهرام بهراميان * بگويم تو بشنو بجان و روان

پادشاهى بهرام بهراميان

[ پادشاهى بهرام بهراميان چهار ماه بود ]

چو بنشست بهرام بهراميان * ببست از پى داد و بخشش ميان
بتاجش زبرجد بر افشاندند * همى نام كرمان شهش خواندند
چنين گفت كز دادگر يك خداى * خرد بادمان بهره و داد و راى
سراى سپنجى نماند بكس * ترا نيكوى باد فرياد رس
بنيكى گراييم و فرمان كنيم * بداد و دهش دل گروگان كنيم
كه خوبى و زشتى ز ما يادگار * بماند تو جز تخم نيكى مكار
چو شد پادشاهيش بر چار ماه * برو زار بگريست تخت و كلاه
زمانه برين سان همى بگذرد * پيش مردم آزور بشمرد
مى لعل پيش آور اى روزبه * چو شد سال گوينده بر شست و سه
چو بهرام دانست كامدش مرگ * نهنگى كجا بشكرد پيل و كرگ
جهان را به فرزند بسپرد و گفت * كه با مهتران آفرين باد جفت
بنوش و بباز و بناز و ببخش * مكن روز بر تاج و بر تخت دخش
چو برگشت بهرام را روز و بخت * بنرسى سپرد آن زمان تاج و تخت
چنين است و اين را بىاندازه دان * گزاف فلك هر زمان تازه دان
كنون كار نرسى بگويم همى * ز دل زنگ و زنگار شويم همى

پادشاهى نرسئ بهرام

[ پادشاهى نرسى بهرام نه سال بود ]

چو نرسى نشست از بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن سزاوار تاج
همه مهتران با نثار آمدند * ز درد پدر سوكوار آمدند
بريشان سپهدار كرد آفرين * كه اى مهربانان با داد و دين
بدانيد كز كردگار جهان * چنين رفت كار آشكار و نهان
كه ما را فزونى خرد داد و شرم * جوانمردى و داد و آواز نرم
همان ايمنى شادمانى بود * كرا ز اخترش مهربانى بود
خردمند مرد ار ترا دوست گشت * چنان دان كه با تو ز يك پوست گشت
تو كردار خوب از توانا شناس * خرد نيز نزديك دانا شناس
دليرى ز هشيار بودن بود * دلاور بجاى ستودن بود
هرانكس كه بگريزد از كار كرد * ازو دور شد نام و ننگ و نبرد
همان كاهلى مردم از بد دليست * هم آواز آن بد دلى كاهليست
همى زيست نه سال با راى و پند * جهان را سخن گفتنش سودمند