بشاهى خردمند باشد سزا * بجاى خرد زر شود بىبها
توانگر شود هرك خشنود گشت * دل آرزو خانهء دود گشت
كرا آرزو بيش تيمار بيش * بكوش و نيوش و منه آز پيش
بآسايش و نيك نامى گراى * گريزان شو از مرد ناپاك راى
به چيز كسان دست يازد كسى * كه فرهنگ بهرش نباشد بسى
مرا بر شما زان فزونست مهر * كه اختر نمايد همى بر سپهر
همان رسم شاه بلند اردشير * بجاى آورم با شما ناگزير
ز دهقان نخواهم جز از سى يكى * درم تا بلشكر دهم اندكى
مرا خوبى تو گنج آباد هست * دليرى و مردى و بنياد هست
ز چيز كسان بىنيازيم نيز * كه دشمن شود مردم از بهر چيز
بر ما شما را گشادهست راه * بمهريم با مردم نيك خواه
بهر سو فرستيم كار آگهان * بجوييم بيدار كار جهان
نخواهيم هرگز بجز آفرين * كه بر ما كنند از جهان آفرين
مهان و كهان پاك برخاستند * زبان را به خوبى بياراستند
بشاپور بر آفرين خواندند * زبرجد بتاجش بر افشاندند
همى تازه شد رسم شاه اردشير * به دو شاد گشتند برنا و پير
[ رزم شاپور با روميان ]
و ز ان پس پراگنده شد آگهى * كه بيكار شد تخت شاهنشهى
بمرد اردشير آن خردمند شاه * بشاپور بسپرد گنج و سپاه
خروشى بر آمد ز هر مرز و بوم * ز قيدافه برداشتند باژ روم
چو آگاهى آمد بشاپور شاه * بياراست كوس و درفش و سپاه
همى راند تا پيش التونيه * سپاهى سبك بىنياز از بنه
سپاهى ز قيدافه آمد برون * كه از گرد خورشيد شد تيرهگون
ز التونيه همچنين لشكرى * بيامد سپهدارشان مهترى
برانوش بد نام آن پهلوان * سوارى سر افراز و روشن روان
كجا بود بر قيصران ارجمند * كمند افگنى نامدارى بلند
چو برخاست آواز كوس از دو روى * ز قلب اندر آمد گو نامجوى
وزين سو بشد نامدارى دلير * كجا نام او بود گرزسپ شير
بر آمد ز هر دو سپه كوس و غو * بجنبيد در قلبگه شاه نو
ز بس نالهء بوق و هندى دراى * همى چرخ و ماه اندر آمد ز جاى
تبيره ببستند بر پشت پيل * همى بر شد آوازشان بر دو ميل
زمين جنب جنبان شد و پر ز گرد * چو آتش درخشان سنان نبرد
روانى كجا با خرد بود جفت * ستاره همى بارد از چرخ گفت
برانوش جنگى بقلب اندرون * گرفتار شد با دلى پر ز خون
و زان روميان كشته شد سه هزار * بالتوينه در صف كارزار
هزار و دو سيصد گرفتار شد * دل جنگيان پر ز تيمار شد
فرستاد قيصر يكى ياد گير * بنزديك شاپور شاه اردشير