خداوند با فرّ و با بخش و داد * زمانه بفرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشير و گنج * خداوند آسانى و درد و رنج
جهاندار با فرّ و نيكى شناس * كه از تاج دارد بيزدان سپاس
خردمند و زيبا و چيره سخن * جوانى بسال و بدانش كهن
همى مشترى بارد از ابر اوى * بنازيم در سايهء فرّ اوى
برزم آسمان را خروشان كند * چو بزم آيدش گوهر افشان كند
چو خشم آورد كوه ريزان شود * سپهر از بر خاك لرزان شود
پدر بر پدر شهريارست و شاه * بنازد به دو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوى * همه مهترى باد فرجام اوى
سر نامه كردم ثناى ورا * بزرگى و آيين و راى ورا
ازو ديدم اندر جهان نام نيك * ز گيتى ورا باد فرجام نيك
ز ديدار او تاج روشن شدست * ز بدها و را بخت جوشن شدست
بنازد به دو مردم پارسا * هم انكس كه شد بر زمين پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوى * زمين پايهء نامور تخت اوى
برزم اندرون ژنده پيل بلاست * ببزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود راى اوى * همى موج خيزد ز درياى اوى
بنخچير شيران شكار وى اند * دد و دام در زينهار وىاند
از آواز گرزش همى روز جنگ * بدرّد دل شير و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد * جهان بىسر و افسر او مباد
پادشاهى شاپور پسر اردشير سى و يك سال [ و يك ماه و دو روز ] بود
[ بر تخت نشستن شاپور ]
چو شاپور بنشست بر تخت داد * كلاه دلافروز بر سر نهاد
شدند انجمن پيش او بخردان * بزرگان فرزانه و موبدان
چنين گفت كاى نامدار انجمن * بزرگان پر دانش و راى زن
منم پاك فرزند شاه اردشير * سرايندهء دانش و ياد گير
همه گوش داريد فرمان من * مگرديد يك سر ز پيمان من
وزين هرچ گويم پژوهش كنيد * و گر خام گويم نكوهش كنيد
چو من ديدم اكنون بسود و زيان * دو بخشش نهاده شد اندر ميان
يكى پادشا پاسبان جهان * نگهبان گنج كهان و مهان
و گر شاه با داد و فرّخ پيست * خرد بىگمان پاسبان ويست
خرد پاسبان باشد و نيك خواه * سرش بر گذارد ز ابر سياه
همه جستنش داد و دانش بود * ز دانش روانش برامش بود
دگر آنك او بآزمون خرد * بكوشد به مردى و گرد آورد
بدانش ز يزدان شناسد سپاس * خنك مرد دانا و يزدان شناس