بترس از بد مردم بد نهان * كه بر بد نهان تنگ گردد جهان
سخن هيچ مگشاى با راز دار * كه او را بود نيز انباز و يار
سخن را تو آگنده دانى همى * ز گيتى پراگنده خوانى همى
چو رازت به شهر آشكارا شود * دل بخردان بىمدارا شود
بر آشوبى و سر سبك خواندت * خردمند گر پيش بنشاندت
تو عيب كسان هيچ گونه مجوى * كه عيب آورد بر تو بر عيب جوى
و گر چيره گردد هوا بر خرد * خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند بايد جهاندار شاه * كجا هر كسى را بود نيك خواه
كسى كو بود تيز و برتر منش * بپيچد ز پيغاره و سرزنش
مبادا كه گيرد بنزد تو جاى * چنين مرد گر باشدت رهنماى
چو خواهى كه بستايدت پارسا * بنه خشم و كين چون شوى پادشا
هوا چونك بر تخت حشمت نشست * نباشى خردمند و يزدان پرست
نبايد كه باشى فراوان سخن * به روى كسان پارسايى مكن
سخن بشنو و بهترين يادگير * نگر تا كدام آيدت دلپذير
سخن پيش فرهنگيان سختهگوى * گهِ مى نوازنده و تازه روى
مكن خوار خواهنده درويش را * بر تخت منشان بد انديش را
هر انكس كه پوزش كند بر گناه * تو بپذير و كين گذشته مخواه
همه داده باش و پروردگار * خنك مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس * تو لشكر بياراى و بر بند كوس
بجنگ آنگهى شو كه دشمن ز جنگ * بپرهيزد و سست گردد بننگ
و گر آشتى جويد و راستى * نبينى بدلش اندرون كاستى
ازو باژ بستان و كينه مجوى * چنين دار نزديك او آب روى
بياراى دل را بدانش كه ارز * بدانش بود تا توانى بورز
چو بخشنده باشى گرامى شوى * ز دانايى و داد نامى شوى
تو عهد پدر با روانت بدار * به فرزند مان همچنين يادگار
چو من حقّ فرزند بگزاردم * كسى را ز گيتى نيازاردم
شما هم ازين عهد من مگذريد * نفس داستان را ببد مشمريد
تو پند پدر همچنين ياد دار * بنيكى گراى و بدى باد دار
بخيره مرنجان روان مرا * به آتش تن ناتوان مرا
ببد كردن خويش و آزار كس * مجوى اى پسر درد و تيمار كس
برين بگذرد ساليان پانصد * بزرگى شما را بپايان رسد
بپيچد سر از عهد فرزند تو * هم انكس كه باشد ز پيوند تو
ز راى و ز دانش بيك سو شوند * همان پند دانندگان نشنوند
بگردند يك سر ز عهد و وفا * به بيداد يازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زير دست * بر ايشان شود خوار يزدان پرست
بپوشند پيراهن بد تنى * ببالند با كيش آهرمنى
گشاده شود هرچ ما بستهايم * بيالايد آن دين كه ما شستهايم