سر گنجهاى نيا باز كرد * بفرمود تا لشكرش ساز كرد
بشبگير برخاست از روم غو * ز شهر و ز درگاه سالار نو
برون آمد آن نامور شهريار * بره بر چنان لشكر نامدار
درفشى پس پشت سالار روم * نوشته برو سرخ و پيروزه بوم
هماى از برو خيزرانش قضيب * نوشته برو بر محبّ صليب
بمصر آمد از روم چندان سپاه * كه بستند بر مور و بر پشّه راه
دو لشكر به روى اندر آورده روى * ببودند يك هفته پرخاش جوى
بهشتم بمصر اندر آمد شكست * سكندر سر راه ايشان ببست
ز يك راه چندان گرفتار شد * كه گيرنده را دست بيكار شد
ز گوپال و از اسپ و برگستوان * ز خفتان و ز خنجر هندوان
كمرهاى زرّين و زرّين ستام * همان تيغ هندى بزرّين نيام
ز ديبا و دينار چندان بيافت * كه از خواسته بارگى بر نتافت
بسى زينهارى بيامد سوار * بزرگان جنگاور و نامدار
و زان جايگه ساز ايران گرفت * دل شير و چنگ دليران گرفت
چو بشنيد دارا كه لشكر ز روم * بجنبيد و آمد برين مرز و بوم
برفتند ز اصطخر چندان سپاه * كه از نيزه بر باد بستند راه
همى داشت از پارس آهنگ روم * كز ايران گذارد بآباد بوم
چو آورد لشكر بپيش فرات * سپه را عدد بود بيش از نبات
بگرد لب آب لشكر كشيد * ز جوشن كسى آب دريا نديد
[ آمدن اسكندر به فرستادگى خويش نزد دارا ]
سكندر چو بشنيد كامد سپاه * پذيره شدن را بپيمود راه
ميان دو لشكر دو فرسنگ ماند * سكندر گرانمايگان را بخواند
چو سير آمد از گفتهء رهنماى * چنين گفت كاكنون جزين نيست راى
كه من چون فرستادهيى پيش اوى * شوم بر گرايم كم و بيش اوى
كمر خواست پر گوهر شاهوار * يكى خسروى جامهء زرنگار
ببردند بالاى زرّين ستام * بزين اندرون تيغ زرّين نيام
سوارى ده از روميان برگزيد * كه دانند هر گونه گفت و شنيد
ز لشكر بيامد سپيده دمان * خود و نامداران ابا ترجمان
چو آمد بنزديك دارا فراز * پياده شد و برد پيشش نماز
جهاندار دارا مر او را بخواند * بپرسيد و بر زيرگاهش نشاند
همه نامداران فرو ماندند * برو بر نهان آفرين خواندند
ز ديدار آن فرّ و فرهنگ او * ز بالا و از شاخ و آهنگ او
همانگه چو بنشست بر پاى خاست * پيام سكندر بياراست راست
نخست آفرين كرد بر شهريار * كه جاويد بادا سر تاج دار
سكندر چنين گفت كاى نيك نام * بگيتى بهر جاى گسترده كام
مرا آرزو نيست با شاه جنگ * نه بر بوم ايران گرفتن درنگ
بر آنم كه گرد زمين اندكى * بگردم ببينم جهان را يكى