تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 789

مساهمون:

ص٧٨٩
همه راستى خواهم و نيكويى * بويژه كه سالار ايران تويى
اگر خاك دارى تو از من دريغ * نشايد سپردن هوا را چو ميغ
چنين با سپاه آمدى پيش من * نه آگاهى از راى كم بيش من
چو رزم آورى با تو رزم آورم * ازين بوم بىرزم بر نگذرم
گزين كن يكى روزگار نبرد * برين باش و زين آرزو بر مگرد
كه من سر نپيچم ز جنگ سران * وگر چند باشد سپاهى گران
چو دارا بديد آن دل و راى او * سخن گفتن و فرّ و بالاى او
تو گفتى كه داراست بر تخت عاج * ابا ياره و طوق و با فرّ و تاج
به دو گفت نام و نژاد تو چيست * كه بر فرّ و شاخت نشان كيست
از اندازهء كهتران برترى * من ايدون گمانم كه اسكندرى
بدين فرّ و بالا و گفتار و چهر * مگر تخت را پروريدت سپهر
چنين داد پاسخ كه اين كس نكرد * نه در آشتى و نه اندر نبرد
نه گويندگان بر درش كمترند * كه بر تارك بخردان افسرند
كجا خود پيام آرد از خويشتن * چنان شهريارى سر انجمن
سكندر بدان مايه دارد خرد * كه از راى پيشينگان بگذرد
پيامم سپهبد بدين گونه داد * بگفتم بشاه آنچ او كرد ياد
بياراستندش يكى جايگاه * چنانچون بود در خور پايگاه
سپهدار ايران چو بنهاد خوان * بسالار فرمود كه را بخوان
چو نان خورده شد مجلس آراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
سكندر چو خوردى مى خوشگوار * نهادى سبك جام را بر كنار
چنين تا مى و جام چندى بگشت * نهادن ز اندازه اندر گذشت
دهنده بيامد بدارا بگفت * كه رومى شد امروز با جام جفت
بفرمود تا زو بپرسند شاه * كه جام نبيد از چه دارى نگاه
به دو گفت ساقى كه اى شيرفش * چه دارى همى جام زرّين بكش
سكندر چنين داد پاسخ كه جام * فرستاده را باشد اى نيك نام
گر آيين ايران جز اينست راه * ببر جام زرّين سوى گنج شاه
بخنديد از آيين او شهريار * يكى جام پر گوهر شاهوار
بفرمود تا بر كفش بر نهند * يكى سرخ ياقوت بر سر نهند
هم اندر زمان باژ خواهان روم * كجا رفته بودند زان مرز و بوم
ز خانه بدان بزمگاه آمدند * خرامان بنزديك شاه آمدند
فرستاده روى سكندر بديد * بر شاه رفت آفرين گستريد
به دو گفت كاين مهتر اسكندرست * كه بر تخت با گرز و با افسرست
بدانگه كه ما را بفرمود شاه * برفتيم نزديك او باژ خواه
برآشفت و ما را بدان خوار كرد * بگفتار با شاه پيكار كرد
چو از پادشاهيش بگريختم * شب تيره اسپان برانگيختم
نديديم مانندهء او بروم * دلير آمدست اندرين مرز و بوم
همى برگرايد سپاه ترا * همان گنج و تخت و كلاه ترا
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 789 | حكيم أبو القاسم الفردوسي