چو گفت فرستاده بشنيد شاه * فزون كرد سوى سكندر نگاه
سكندر بدانست كاندر نهان * چه گفتند با شهريار جهان
همى بود تا تيرهتر گشت روز * سوى باختر گشت گيتى فروز
بيامد بدهليز پرده سراى * دلاور باسپ اندر آورد پاى
چنين گفت پس با سواران خويش * بلند اختر و نامداران خويش
كه ما را كنون جان باسپ اندرست * چو سستى كند باد ماند بدست
همه باد پايان بر انگيختند * ز پيش جهاندار بگريختند
چو دارا سر و افسر او نديد * بتاريكى از چشم شد ناپديد
نگهبان فرستاد هم در زمان * به نزديكى خيمهء بدگمان
چو رفتند بيدار دل رفته بود * نه بخت چنان پادشا خفته بود
پس او فرستاد دارا سوار * دليران و پرخاش جويان هزار
چو باد از پس او همى تاختند * شب تيره بُد راه نشناختند
طلايه بديدند گشتند باز * نبد سود جز رنج و راه دراز
چو اسكندر آمد بپرده سراى * برفتند گردان رومى ز جاى
بديدند شب شاه را شاد كام * بپيش اندرون پر گهر چار جام
بگردان چنين گفت كاباد بيد * بدين فرّخى فال ما شاد بيد
كه اين جام پيروزى جان ماست * سر اختران زير فرمان ماست
هم از لشكرش بر گرفتم شمار * فراوان كم است از شنيده سوار
همه جنگ را تيغها بر كشيد * وزين دشت هامون سر اندر كشيد
چو در جنگ تن را برنج آوريد * از آن رنج شاهى و گنج آوريد
جهان آفريننده يار منست * سر اختر اندر كنار منست
بزرگان برو خواندند آفرين * كه آباد بادا بقيصر زمين
فداى تو بادا تن و جان ما * برينست جاويد پيمان ما
ز شاهان كه يا رد بدن يار تو * به مردى و بالا و ديدار تو
[ رزم دارا با اسكندر و شكست يافتن او ]
چو خورشيد برزد سر از كوه و راغ * زمين شد بكردار زرّين چراغ
جهاندار دارا سپه بر گرفت * جهان چادر قير بر سر گرفت
بياورد لشكر ز رود فرات * بهامون سپه بيش بود از نبات
سكندر چو بشنيد كامد سپاه * بزد كوس و آورد لشكر به راه
دو لشكر كه آن را كرانه نبود * چو اسكندر اندر زمانه نبود
ز ساز و ز گردان هر دو گروه * زمين همچو دريا بد و گرد كوه
ز خفتان و ز خنجر هندوان * ز بالا و اسپ و ز برگستوان
دو رويه سپه بر كشيدند صف * ز خنجر همى يافت خورشيد تف
بپيش سپاه آوريدند پيل * جهان شد بكردار درياى نيل
سواران جنگ از پس و پيل پيش * همه برگرفته دل از جان خويش
تو گفتى هوا خون خروشد همى * زمين از خروشش بجوشد همى
ز بس نالهء بوق و هندى دراى * همى كوه را دل بر آمد ز جاى