سپهر اندرين نيز چندى بگشت * ز هر گونهيى ساليان برگذشت
سكندر دل خسروانى گرفت * سخن گفتن پهلوانى گرفت
فزون از پسر داشتى قيصرش * بياراستى پهلوانى برش
خرد يافت لختى و شد كاردان * هشيوار و با سنگ و بسيار دان
ولى عهد گشت از پس فيلقوس * بديدار او داشتى نعم و بوس
هنرها كه باشد كيان را به كار * سكندر بياموخت ز آموزگار
تو گفتى نشايد مگر داد را * وگر تخت شاهى و بنياد را
و زان پس كه ناهيد نزد پدر * بيامد زنى خواست دارا دگر
يكى كودك آمدش با فرّ و يال * ز فرزند ناهيد كهتر بسال
همان روز داراش كردند نام * كه تا از پدر بيش باشد بكام
چو ده سال بگذشت زين با دو سال * شكست اندر آمد بسال و بمال
بپژمرد داراب پور هماى * همى خواندندش بديگر سراى
بزرگان و فرزانگان را بخواند * ز تخت بزرگى فراوان براند
بگفت اين كه داراى دارا كنون * شما را به نيكى بود رهنمون
همه گوش داريد و فرمان كنيد * ز فرمان او رامش جان كنيد
كه اين تخت شاهى نماند دراز * بخوشى رود زود خوانند باز
بكوشيد تا مهر و داد آوريد * بشادى مرا نيز ياد آوريد
بگفت اين و باد از جگر بر كشيد * شد آن برگ گلنار چون شنبليد
پادشاهى داراى داراب چهارده سال بود
[ مدت پادشاهى داراى داراب چهارده سال بود ]
چو دارا بدل سوك داراب داشت * بخورشيد تاج مهى بر فراشت
يكى مرد بد تيز و برنا و تند * شده با زبان و دلش تيغ كند
چو بنشست بر گاه گفت اى سران * سرافراز گردان و كنداوران
سرى را نخواهيم كه افتد بچاه * نه از چاه خوانم سوى تخت و گاه
كسى كو ز فرمان من بگذرد * سرش را همى تن بسر نشمرد
و گر هيچ تاب اندر آرد بدل * بشمشير باشم ورا دلگسل
جز از ما هر انكس كه دارند گنج * نخواهم كسى شاد دل ما برنج
نخواهم كه باشد مرا رهنماى * منم رهنماى و منم دلگشاى
ز گيتى خور و بخش و پيمان مراست * بزرگى و شاهى و فرمان مراست
دبير خردمند را پيش خواند * ز هر در فراوان سخنها براند
يكى نامه بنوشت فرّخ دبير * ز داراى داراب بن اردشير
بهر سو كه بد شاه و خود كامهيى * بفرمود چون خنجرى نامهيى
كه هر كو ز راى و ز فرمان من * بپيچد ببيند سر افشان من
همه گوش يك سر بفرمان نهيد * اگر جان ستانيد اگر جان دهيد