سر گنجهاى پدر برگشاد * سپه را همه خواند و روزى بداد
ز چار اندر آمد درم تا بهشت * يكى را بجام و يكى را بتشت
درم داد و دينار و برگستوان * همان جوشن و تيغ و گرز گران
هرانكس كه بد كار ديده سرى * ببخشيد بر هر سرى كشورى
يكى را ز گردنكشان مرز داد * سپه را همه چيز با ارز داد
فرستاده آمد ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى
ز هند و ز خاقان و فغفور چين * ز روم و ز هر كشورى همچنين
همه پاك با هديه و باژ و ساو * نه پى بود با او كسى را نه تاو
يكى شارستان كرد نوشاد نام * باهواز گشتند و ز شادكام
كسى را كه درويش بد داد داد * بخواهندگان گنج و بنياد داد
[ مردن فيليپوس و بر تخت نشستن اسكندر ]
بمرد اندران چند گه فيلقوس * بروم اندرون بود يك چند بوس
سكندر بتخت نيا بر نشست * بهى جست و دست بدى را ببست
يكى نامدارى بد آنگه بروم * كزو شاد بد آن همه مرز و بوم
حكيمى كه بد ارسطاليس نام * خردمند و بيدار و گسترده كام
به پيش سكندر شد آن پاك راى * زبان كرد گويا و بگرفت جاى
به دو گفت كاى مهتر شادكام * همى گم كنى اندرين كار نام
كه تخت كيان چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد
هرانگه كه گويى رسيدم بجاى * نبايد بگيتى مرا رهنماى
چنان دان كه نادان ترين كس توى * اگر پند دانندگان نشنوى
ز خاكيم و هم خاك را زادهايم * به بيچارگى دل به دو دادهايم
اگر نيك باشى بماندت نام * بتخت كيى بر بوى شادكام
وگر بد كنى جز بدى ندروى * شبى در جهان شادمان نغنوى
بنيكى بود شاه را دست رس * ببد روز گيتى نجستست كس
سكندر شنيد اين پسند آمدش * سخن گوى را فرّمند آمدش
بفرمان او كرد كارى كه كرد * ز بزم و ز رزم و ز ننگ و نبرد
بنو هر زمانيش بنواختى * چو رفتى بر تخت بنشاختى
چنان بد كه روزى فرستادهيى * سخن گو و روشن دل آزادهيى
ز نزديك دارا بيامد بروم * كجا باژ خواهد ز آباد بوم
بپيش سكندر بگفت آن سخن * غمى شد سكندر ز باژ كهن
به دو گفت رو پيش دارا بگوى * كه از باژ ما شد كنون رنگ و بوى
كه مرغى كه زرّين همى خايه كرد * بمرد و سر باژ بىمايه كرد
فرستاده پاسخ بدان سان شنيد * بترسيد و ز روم شد ناپديد
سكندر سپه را سراسر بخواند * گذشته سخن پيش ايشان براند
چنين گفت كز گردش آسمان * نيابد گذر مرد نيكى گمان
مرا روى گيتى ببايد سپرد * بد و نيك چندى ببايد شمرد
شما را ببايد كنون ساختن * دل از بوم و آرام پرداختن