ز آواز اسپان و بانگ سران * چرنگيدن گرزهاى گران
تو گفتى زمين كوه جنگى شدست * ز گرد آسمان روى زنگى شدست
بيك هفته گردان پرخاش جوى * به روى اندر آورده بودند روى
بهشتم بر آمد يكى تيره گرد * بران سان كه خورشيد شد لاژورد
بپوشيد ديدار ايران سپاه * گريزان برفتند از آن رزمگاه
سپاه سكندر پس اندر دمان * يكى پر غم و ديگرى شادمان
سكندر بشد تا لب رودبار * بكشتند ز ايرانيان بىشمار
سپاه از لب رود برگاشتند * بفرمود تا رود بگذاشتند
بپيروزى آمد بران رزمگاه * كجا پيش بود آن گزيده سپاه
[ دو ديگر رزم دارا با اسكندر ]
چو دارا ز پيش سكندر برفت * بهر سو سواران فرستاد تفت
از ايران سران و مهانرا بخواند * درم داد و روزىدهان را بخواند
سر ماه را لشكر آباد كرد * سر نامداران پر از باد كرد
دگر باره از آب زان سو گذشت * بياراست لشكر بران پهن دشت
سكندر چو بشنيد لشكر براند * پذيره شد و سازش آنجا بماند
سپه را چو روى اندر آمد به روى * زمان و زمين گشت پرخاش جوى
سه روز اندران رزمشان شد درنگ * چنان گشت كز كشته شد جاى تنگ
فراوان ز ايرانيان كشته شد * جهانگير را روز برگشته شد
پر از درد برگشت ز آوردگاه * چو يارى ندادش خداوند ماه
سكندر بيامد پس او چو گرد * بسى از جهان آفرين ياد كرد
خروشى بر آمد ز پيش سپاه * كه اى زير دستان گم كرده راه
شما را ز من بيم و آزار نيست * سپاه مرا با شما كار نيست
بباشيد ايمن بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش
بجان و تن از روميان رستهايد * اگر چه به خون دستها شستهايد
چو ايرانيان ايمنى يافتند * همه رخ سوى روميان تافتند
سكندر بيامد بدشت نبرد * همه خواسته سر بسر گرد كرد
ببخشيد بر لشكرش خواسته * بنيرو سپاهى شد آراسته
ببود اندران بوم و بر چار ماه * چو آسوده شد شهريار و سپاه
جهاندار دارا بجهرم رسيد * كه آنجا بدى گنجها را كليد
همه مهتران پيش باز آمدند * پر از درد و گرم و گداز آمدند
خروشان پسر چون پدر را نديد * پدر همچنين چون پسر را نديد
همه شهر ايران پر از ناله بود * به چشم اندرون آب چون ژاله بود
ز جهرم بيامد به شهر صطخر * كه آزادگان را بران بود فخر
فرستادهيى رفت بر هر سوى * بهر نامدارى و هر پهلوى
سپاه انجمن شد بايوان شاه * نهادند زرّين يكى زيرگاه
چو دارا بران كرسىء زر نشست * برفتند گردان خسرو پرست
بايرانيان گفت كاى مهتران * خردمند و شيران و جنگاوران