ببخشيد بر مرزبانان روم * هرانكس كه بودند زآباد بوم
از آن پس همه فيلسوفان شهر * هرانكس كه بودش از آن شهر بهر
بفرمود تا راه را ساختند * ز هر كار دل را بپرداختند
برفتند با دختر شهريار * گرانمايگان هر يكى با نثار
يكى مهر زرّين بياراستند * پرستندهء تا جور خواستند
ده استر همه بار ديباى روم * بسى پيكر از گوهر و زرّ بوم
شتروار سيصد ز گستردنى * ز چيزى كه بد راه را بردنى
دلاراى رومى بمهد اندرون * سكوبا و راهب ورا رهنمون
كنيزك پس پشت ناهيد شست * از آن هر يكى جامى از زر بدست
بجام اندرون گوهر شاهوار * بتآراى با افسر و گوشوار
سقف خوب رخ را بدارا سپرد * گهرها بگنجور او بر شمرد
از آن پس بران رزمگه بس نماند * سپه را سوى شهر ايران براند
سوى پارس آمد دلارام و شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد
[ باز فرستادن داراب ناهيد را و زادن سكندر از او ]
شبى خفته بد ماه با شهريار * پر از گوهر و بوى و رنگ و نگار
همانا كه برزد يكى تيز دم * شهنشاه زان تيز دم شد دژم
بپيچيد در جامه و سر بتافت * كه از نكهتش بوى ناخوش بيافت
از آن بوى شد شاه ايران دژم * پر انديشه جان ابروان پر زخم
پزشكان داننده را خواندند * بنزديك ناهيد بنشاندند
يكى مرد بينا دل و نيك راى * پژوهيد تا دارو آمد بجاى
گياهى كه سوزندهء كام بود * بروم اندر اسكندرش نام بود
بماليد بر كام او بر پزشك * بباريد چندى ز مژگان سرشك
بشد ناخوشى بوى و كامش بسوخت * بكردار ديبا رخش بر فروخت
اگر چند مشكى شد آن خوب چهر * دژم شد دلاراى را جاى مهر
دل پادشا سرد گشت از عروس * فرستاد بازش بر فيلقوس
غمى دختر و كودك اندر نهان * نگفت آن سخن با كسى در جهان
چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر * يكى كودك آمد چو تابنده مهر
ز بالا و اروند و بويا برش * سكندر همى خواندى مادرش
بفرّخ همى داشت آن نام را * كزو يافت از ناخوشى كام را
همى گفت قيصر به هر مهترى * كه پيدا شد از تخم من قيصرى
نياورد كس نام دارا ببر * سكندر پسر بود و قيصر پدر
همى ننگش آمد كه گفتى بكس * كه دارا ز فرزند من كرد بس
بر آخُر يكى ماديان بد بلند * كه كار زارى و زيبا سمند
همان شب يكى كرّهيى زاد خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ
ز زاينده قيصر بر افراخت يال * كه آن زادنش فرّخ آمد بفال
بشبگير فرزند را خواستى * همان ماديان را بياراستى
بسودى همان كرّه را چشم و يال * كه همتاى اسكندر او بد بسال