تو اكنون همى كوش و با داد باش * چو داد آورى از غم آزاد باش
خردمند را شاد و نزديك دار * جهان بر بدانديش تاريك دار
همه راستى كن كه از راستى * بپيچد سر از كژّى و كاستى
سپردم ترا تخت و ديهيم و گنج * ازان پس كه بردم بسى گرم و رنج
بگفت اين و شد روزگارش بسر * زمان گذشته نيامد ببر
يكى دخمه كردندش از شيز و عاج * برآويختند از برگاه تاج
همين بودش از رنج و ز گنج بهر * بديد از پس نوش و ترياك زهر
اگر بودن اينست شادى چراست * شد از مرگ درويش با شاه راست
بخور هرچ برزى و بد را مكوش * بمرد خردمند بسپار گوش
گذر كرد همراه و ما مانديم * ز كار گذشته بسى خوانديم
به منزل رسيد آنك پوينده بود * رهى يافت آن كس كه جوينده بود
نگيرد ترا دست جز نيكوى * گر از پير دانا سخن بشنوى
كنون رنج در كار بهمن بريم * خرد پيش دانا پشوتن بريم
پادشاهى بهمن اسفنديار نود و نه سال بود
[ كين خواستن بهمن از بهر خون اسفنديار ]
چو بهمن بتخت نيا بر نشست * كمر بر ميان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دينار داد * همان كشور و مرز بسيار داد
يكى انجمن ساخت از بخردان * بزرگان و كار آزموده ردان
چنين گفت كز كار اسفنديار * ز نيك و بد گردش روزگار
همه ياد داريد پير و جوان * هرانكس كه هستيد روشن روان
كه رستم گه زندگانى چه كرد * همان زال افسونگر آن پير مرد
فرامرز جز كين ما در جهان * نجويد همى آشكار و نهان
سرم پر ز دردست و دل پر ز خون * جز از كين ندارم بمغز اندرون
دو جنگى چو نوش آذر و مهر نوش * كه از درد ايشان برآمد خروش
چو اسفنديارى كه اندر جهان * به دو تازه بد روزگار مهان
بزابلستان زان نشان كشته شد * ز دردش دد و دام سرگشته شد
همانا كه بر خون اسفنديار * بزارى بگريد بايوان نگار
هم از خون آن نامداران ما * جوانان و جنگى سواران ما
هرانكس كه او باشد از آب پاك * نيارد سر گوهر اندر مغاك
بكردار شاه آفريدون بود * چو چونين بباشد همايون بود
كه ضحّاك را از پى خون جم * ز نام آوران جهان كرد كم
منوچهر با سلم و تور سترگ * بياورد ز آمل سپاهى بزرگ
بچين رفت و كين نيا باز خواست * مرا همچنان داستانست راست
چو كىخسرو آمد ز افراسياب * ز خون كرد گيتى چو درياى آب