ز كابل بيامد پر از داغ و دود * شده روز روشن بروبر كبود
خروشان همه زابلستان و بست * يكى را نبد جامه بر تن درست
بپيش فرامرز باز آمدند * دريده بر و با گداز آمدند
بيك سال در سيستان سوك بود * همه جامههاشان سياه و كبود
[ بيهوش گشتن رودابه از سوگ رستم ]
چنين گفت رودابه روزى بزال * كه از داغ و سوك تهمتن بنال
همانا كه تا هست گيتى فروز * ازين تيرهتر كس نديدست روز
به دو گفت زال اى زن كم خرد * غم ناچريدن بدين بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد * كه هرگز نيابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پيل تن * مگر باز بيند بران انجمن
ز خوردن يكى هفته تن باز داشت * كه با جان رستم بدل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاريك شد * تن نازكش نيز باريك شد
ز هر سو كه رفتى پرستنده چند * همى رفت با او ز بيم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد * ز بيچارگى ماتمش سور شد
بيامد ببستان بهنگام خواب * يكى مرده مارى بديد اندر آب
بزد دست و بگرفت پيچان سرش * همى خواست كز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار * ربود و گرفتندش اندر كنار
كشيدند از جاى ناپاك دست * بايوانش بردند و جاى نشست
بجايى كه بوديش بنشاختند * ببردند خوان و خورش ساختند
همى خورد هر چيز تا گشت سير * فگندند پس جامهء نرم زير
چو باز آمدش هوش با زال گفت * كه گفتار تو با خرد بود جفت
هرانكس كه او را خور و خواب نيست * غم مرگ با جشن و سورش يكيست
برفت او و ما از پس او رويم * بداد جهان آفرين بگرويم
بدرويش داد آنچ بودش نهان * همى گفت با كردگار جهان
كه اى برتر از نام و ز جايگاه * روان تهمتن بشوى از گناه
بدان گيتيش جاى ده در بهشت * برش ده ز تخمى كه ايدر بكشت
[ سپردن گشتاسپ شاهى به بهمن و مردن ]
چو شد روزگار تهمتن بسر * بپيش آورم داستانى دگر
چو گشتاسپ را تيره شد روى بخت * بياورد جاماسپ را پيش تخت
به دو گفت كز كار اسفنديار * چنان داغ دل گشتم و سوكوار
كه روزى نبد زندگانيم خوش * دژم بودم از اختر كينه كش
پس از من كنون شاه بهمن بود * همان راز دارش پشوتن بود
مپيچيد سرها ز فرمان اوى * مگيريد دورى ز پيمان اوى
يكايك بويدش نماينده راه * كه اويست زيباى تخت و كلاه
به دو داد پس گنجها را كليد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد
به دو گفت كار من اندر گذشت * هم از تاركم آب برتر گذشت
نشستم بشاهى صد و بيست سال * نديدم بگيتى كسى را همال