چو روى پدر ديد پور دلير * خروشى برآورد بر سان شير
بدان گونه بر خاك تن پر ز خون * به روى زمين بر فگنده نگون
همى گفت كاى پهلوان بلند * برويت كه آورد زين سان گزند
كه نفرين بران مرد بىباك باد * بجاى كله بر سرش خاك باد
بيزدان و جان تو اى نامدار * به خاك نريمان و سام سوار
كه هرگز نبيند تنم جز زره * بيوسنده و بر فگنده گره
بدان تا كه كين گو پيل تن * بخواهم ازان بىوفا انجمن
هم انكس كه با او بدين كين ميان * ببستند و آمد بما بر زيان
نمانم ز ايشان يكى را بجاى * هم انكس كه بود اندرين رهنماى
بفرمود تا تختهاى گران * بيارند از هر سوى در گران
ببردند بسيار باهوى و تخت * نهادند بر تخت زيبا درخت
گشاد آن ميان بستن پهلوى * برآهيخت زو جامهء خسروى
نخستين بشستندش از خون گرم * بر و يال و ريش و تنش نرم نرم
همى عنبر و زعفران سوختند * همه خستگيهاش بردوختند
همى ريخت بر تاركش بر گلاب * بگسترد بر تنش كافور ناب
بديبا تنش را بياراستند * ازان پس گل و مشك و مى خواستند
كفن دوز بر وى بباريد خون * به شانه زد آن ريش كافورگون
نبد جا تنش را همى بر دو تخت * تنى بود يا سايهگستر درخت
يكى نغز تابوت كردند ساج * برو ميخ زرّين و پيكر ز عاج
همه درزهايش گرفته بقير * بر آلوده بر قير مشك و عبير
ز چاهى برادرش را بر كشيد * همى دوخت جايى كجا خسته ديد
زبر مشك و كافور و زيرش گلاب * ازان سان همى ريخت بر جاى خواب
ازان پس تن رخش را بر كشيد * بشست و برو جامهها گستريد
بشستند و كردند ديبا كفن * بجستند جايى يكى نارون
برفتند بيدار دل در گران * بريدند ازو تختهاى گران
دو روز اندران كار شد روزگار * تن رخش بر پيل كردند بار
ز كابلستان تا بزابلستان * زمين شد بكردار غلغلستان
زن و مرد بد ايستاده بپاى * تنى را نبد بر زمين نيز جاى
دو تابوت بر دست بگذاشتند * ز انبوه چون باد پنداشتند
بده روز و ده شب بزابل رسيد * كسش بر زمين بر نهاده نديد
زمانه شد از درد او با خروش * تو گفتى كه هامون بر آمد به جوش
كسى نيز نشنيد آواز كس * همه بومها مويه كردند و بس
بباغ اندرون دخمهيى ساختند * سرش را بابر اندر افراختند
برابر نهادند زرّين دو تخت * بران خوابنيده گو نيكبخت
هرانكس كه بود از پرستندگان * از آزاد و ز پاك دل بندگان
همى مشك با گل برآميختند * بپاى گو پيل تن ريختند
همى هر كسى گفت كاى نامدار * چرا خواستى مشك و عنبر نثار