نخواهى همى پادشاهى و بزم * نپوشى همى نيز خفتان رزم
نبخشى همى گنج و دينار نيز * همانا كه شد پيش تو خوار چيز
كنون شاد باشى بخرّم بهشت * كه يزدانت از داد و مردى سرشت
در دخمه بستند و گشتند باز * شد آن نامور شير گردن فراز
چه جويى همى زين سراى سپنج * كز آغاز رنجست و فرجام رنج
بريزى به خاك ار همه ز آهنى * اگر دين پرستى ور آهرمنى
تو تا زندهاى سوى نيكى گراى * مگر كام يا بى بديگر سراى
[ سپاه كشيدن فرامرز به كين رستم و كشتن او شاه كابل را ]
فرامرز چون سوك رستم بداشت * سپه را همه سوى هامون گذاشت
در خانهء پيل تن باز كرد * سپه را ز گنج پدر ساز كرد
سحرگه خروش آمد از كرّ ناى * هم از كوس و رويين و هندى دراى
سپاهى ز زابل بكابل كشيد * كه خورشيد گشت از جهان ناپديد
چو آگاه شد شاه كابلستان * ازان نامداران زابلستان
سپاه پراگنده را گرد كرد * زمين آهنين شد هوا لاژورد
پذيرهء فرامرز شد با سپاه * بشد روشنايى ز خورشيد و ماه
سپه را چو روى اندر آمد به روى * جهان شد پر آواز پرخاش جوى
ز انبوه پيلان و گرد سپاه * ببيشه درون شير گم كرد راه
بر آمد يكى باد و گردى كبود * زمين ز آسمان هيچ پيدا نبود
بيامد فرامرز پيش سپاه * دو ديده نبرداشت از روى شاه
چو برخاست آواز كوس از دو روى * بىآرام شد مردم جنگجوى
فرامرز با خوار مايه سپاه * بزد خويشتن را بران قلبگاه
ز گرد سواران هوا تار شد * سپهدار كابل گرفتار شد
پراگنده شد آن سپاه بزرگ * دليران زابل بكردار گرگ
ز هر سو بريشان كمين ساختند * پس لشكر اندر همى تاختند
بكشتند چندان ز گردان هند * هم از برمنش نامداران سند
كه گل شد همى خاك آوردگاه * پراگنده شد هند و سندى سپاه
دل از مرز و ز خانه برداشتند * زن و كودك خرد بگذاشتند
تن مهتر كابلى پر ز خون * فگنده بصندوق پيل اندرون
بياورد لشكر بنخچيرگاه * بجايى كجا كنده بودند چاه
همى برد بدخواه را بسته دست * ز خويشان او نيز چل بتپرست
ز پشت سپهبد زهى بركشيد * چنان كاستخوان و پى آمد پديد
ز چاه اندر آويختش سرنگون * تنش پر ز خاك و دهن پر ز خون
چهل خويش او را بر آتش نهاد * ازان جايگه رفت سوى شغاد
بكردار كوه آتشى برفروخت * شغاد و چنار و زمين را بسوخت
چو لشكر سوى زابلستان كشيد * همه خاك را سوى دستان كشيد
چو روز جفا پيشه كوتاه كرد * بكابل يكى مهترى شاه كرد
ازان دودمان كس بكابل نماند * كه منشور تيغ ورا بر نخواند