تهمتن به سختى كمان بر گرفت * بدان خستگى تيرش اندر گرفت
برادر ز تيرش بترسيد سخت * بيامد سپر كرد تن را درخت
درختى بديد از برابر چنار * بروبر گذشته بسى روزگار
ميانش تهى بار و برگش بجاى * نهان شد پسش مرد ناپاك راى
چو رستم چنان ديد بفراخت دست * چنان خسته از تير بگشاد شست
درخت و برادر بهم بر بدوخت * بهنگام رفتن دلش برفروخت
شغاد از پس زخم او آه كرد * تهمتن برو درد كوتاه كرد
به دو گفت رستم ز يزدان سپاس * كه بودم همه ساله يزدان شناس
ازان پس كه جانم رسيده بلب * برين كين ما بر نبگذشت شب
مرا زور دادى كه از مرگ پيش * ازين بىوفا خواستم كين خويش
بگفت اين و جانش برآمد ز تن * برو زار و گريان شدند انجمن
زواره بچاهى دگر در بمرد * سوارى نماند از بزرگان و خرد
[ آگاهى يافتن زال از كشته شدن رستم و آوردن فرامرز گاسونهء پدر و به دخمه نهادن ]
ازان نامداران سوارى بجست * گهى شد پياده گهى بر نشست
چو آمد سوى زابلستان بگفت * كه پيل ژيان گشت با خاك جفت
زواره همان و سپاهش همان * سوارى نجست از بد بدگمان
خروشى بر آمد ز زابلستان * ز بدخواه و ز شاه كابلستان
همى ريخت زال از بر يال خاك * همى كرد روى و بر خويش چاك
همى گفت زار اى گو پيل تن * نخواهد كه پوشد تنم جز كفن
گو سرفراز اژدهاى دلير * زواره كه بد نامبردار شير
شغاد آن بنفرين شوريده بخت * بكند از بن اين خسروانى درخت
كه داند كه با پيل روباه شوم * همى كين سگالد بران مرز و بوم
كه دارد به ياد اين چنين روزگار * كه داند شنيدن ز آموزگار
كه چون رستمى پيش بينم به خاك * بگفتار روباه گردد هلاك
چرا پيش ايشان نمردم بزار * چرا ماندم اندر جهان يادگار
چرا بايدم زندگانى و گاه * چرا بايدم خواب و آرامگاه
پس انگه بسى مويه آغاز كرد * چو بر پور پهلو همى ساز كرد
گوا شير گيرا يلا مهترا * دلاور جهاندار كنداورا
كجات آن دليرى و مردانگى * كجات آن بزرگى و فرزانگى
كجات آن دل و راى و روشن روان * كجات آن بر و برز و يال گران
كجات آن بزرگ اژدهافش درفش * كجا تير و گوپال و تيغ بنفش
نماندى بگيتى و رفتى به خاك * كه بادا سر دشمنت در مغاك
پس انگه فرامرز را با سپاه * فرستاد تا رزم جويد ز شاه
تن كشته از چاه باز آورد * جهان را بزارى نياز آورد
فرامرز چون پيش كابل رسيد * به شهر اندرون نامدارى نديد
گريزان همه شهر و گريان شده * ز سوك جهانگير بريان شده
بيامد بران دشت نخچيرگاه * بجايى كجا كنده بودند چاه