چو او تنگ شد در ميان دو چاه * ز چنگ زمانه همى جست راه
دو پايش فروشد بيك چاهسار * نبد جاى آويزش و كارزار
بن چاه پر حربه و تيغ تيز * نبد جاى مردى و راه گريز
بدرّيد پهلوى رخش سترگ * بر و پاى آن پهلوان بزرگ
به مردى تن خويش را بر كشيد * دلير از بن چاه بر سر كشيد
[ كشتن رستم ، شغاد را و مردن ]
چو با خستگى چشمها برگشاد * بديد آن بد انديش روى شغاد
بدانست كان چاره و راه اوست * شغاد فريبنده بد خواه اوست
به دو گفت كاى مرد بدبخت و شوم * ز كار تو ويران شد آباد بوم
پشيمانى آيد ترا زين سخن * بپيچى ازين بد نگردى كهن
برو با فرامرز و يكتاه باش * بجان و دل او را نكو خواه باش
چنين پاسخ آورد ناكس شغاد * كه گردون گردان ترا داد داد
تو چندين چه نازى به خون ريختن * بايران بتاراج و آويختن
ز كابل نخواهى دگر بار سيم * نه شاهان شوند از تو زين پس به بيم
كه آمد كه بر تو سر آيد زمان * شوى كشته در دام آهرمنان
هم انگه سپهدار كابل ز راه * بدشت اندر آمد ز نخچيرگاه
گو پيل تن را چنان خسته ديد * همان خستگيهاش نابسته ديد
به دو گفت كاى نامدار سپاه * چه بودت برين دشت نخچيرگاه
شوم زود چندى پزشك آورم * ز درد تو خونين سرشك آورم
مگر خستگيهات گردد درست * نبايد مرا رخ بخوناب شست
تهمتن چنين داد پاسخ بدوى * كه اى مرد بد گوهر چاره جوى
سر آمد مرا روزگار پزشك * تو بر من مپالاى خونين سرشك
فراوان نمانى سر آيد زمان * كسى زنده بر نگذرد باسمان
نه من بيش دارم ز جمشيد فر * كه ببريد بيور ميانش به ار
نه از آفريدون و ز كىقباد * بزرگان و شاهان فرّخ نژاد
گلوى سياوش بخنجر بريد * گروى زره چون زمانش رسيد
همه شهرياران ايران بدند * برزم اندرون نرّه شيران بدند
برفتند و ما ديرتر مانديم * چو شير ژيان بر گذر مانديم
فرامرز پور جهان بين من * بيايد بخواهد ز تو كين من
چنين گفت پس با شغاد پليد * كه اكنون كه بر من چنين بد رسيد
ز تركش برآور كمان مرا * به كار آور آن ترجمان مرا
بزه كن بنه پيش من با دو تير * نبايد كه آن شير نخچيرگير
ز دشت اندر آيد ز بهر شكار * من اينجا فتاده چنين نابكار
ببيند مرا زو گزند آيدم * كمانى بود سودمند آيدم
ندرّد مگر ژنده شيرى تنم * زمانى بود تن به خاك افگنم
شغاد آمد آن چرخ را بر كشيد * بزه كرد و يك بارش اندر كشيد
بخنديد و پيش تهمتن نهاد * بمرگ برادر همى بود شاد