نكردست ياد از تو دستان سام * برادر ز تو كى برد نيز نام
تو از چاكران كمترى بر درش * برادر نخواند ترا مادرش
ز گفتار او تنگ دل شد شغاد * برآشفت و سر سوى زابل نهاد
همى رفت با كابلى چند مرد * دلى پر ز كين لب پر از باد سرد
بيامد بدرگاه فرّخ پدر * دلى پر ز چاره پر از كينه سر
هم انگه چو روى پسر ديد زال * چنان برز و بالا و آن فرّ و يال
بپرسيد بسيار و بنواختش * هم انگه بر پيل تن تاختش
ز ديدار او شاد شد پهلوان * چو ديدش خردمند و روشن روان
چنين گفت كز تخمهء سام شير * نزايد مگر زورمند و دلير
چگونه است كار تو با كابلى * چه گويند از رستم زابلى
چنين داد پاسخ برستم شغاد * كه از شاه كابل مكن نيز ياد
ازو نيكويى بد مرا پيش ازين * چو ديدى مرا خواندى آفرين
كنون مى خورد جنگ سازد همى * سر از هر كسى برفرازد همى
مرا بر سر انجمن خوار كرد * همان گوهر بد پديدار كرد
همى گفت تا كى ازين باژ و ساو * نه با سيستان ما نداريم تاو
ازين پس نگوييم كو رستمست * نه زو مردى و گوهر ما كمست
نه فرزند زالى مرا گفت نيز * و گر هستى او خود نيرزد به چيز
ازان مهتران شد دلم پر ز درد * ز كابل براندم دو رخساره زرد
چو بشنيد رستم بر آشفت و گفت * كه هرگز نماند سخن در نهفت
ازو نيز منديش و ز لشكرش * كه مه لشكرش باد و مه افسرش
من او را بدين گفته بىجان كنم * بروبر دل دوده پيچان كنم
ترا برنشانم بر تخت اوى * به خاك اندر آرم سر بخت اوى
همى داشتش روز چند ارجمند * سپرده به دو جايگاه بلند
ز لشكر گزين كرد شايسته مرد * كسى را كه زيبا بود در نبرد
بفرمود تا ساز رفتن كنند * ز زابل بكابل نشستن كنند
چو شد كار لشكر همه ساخته * دل پهلوان گشت پرداخته
بيامد بر مرد جنگى شغاد * كه با شاه كابل مكن رزم ياد
كه گر نام تو برنويسم بر آب * بكابل نيابد كس آرام و خواب
كه يا رد كه پيش تو آيد بجنگ * و گر تو بجنبى كه سازد درنگ
بر آنم كه او زين پشيمان شدست * وزين رفتنم سوى درمان شدست
بيارد كنون پيش خواهشگران * ز كابل گزيده فراوان سران
چنين گفت رستم كه اينست راه * مرا خود بكابل نبايد سپاه
زواره بس و نامور صد سوار * پياده همان نيز صد نامدار
[ چاه كندن شاه كابل در شكارگاه و فتادن رستم و زواره در آن ]
بد اختر چو از شهر كابل برفت * بدان دشت نخچير شد شاه تفت
ببرد از ميان لشكرى چاه كن * كجا نام بردند زان انجمن
سراسر همه دشت نخچيرگاه * همه چاه بد كنده در زير راه