تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
پشوتن همى گفت راز جهان * كه داند ز دين آوران و مهان
چو اسفنديارى كه از بهر دين * به مردى بر آهيخت شمشير كين
جهان كرد پاك از بد بت‌پرست * ببدكار هرگز نيازيد دست
بروز جوانى هلاك آمدش * سر تاجور سوى خاك آمدش
بدى را كزو هست گيتى به درد * پر آزار ازو جان آزاد مرد
فراوان برو بگذرد روزگار * كه هرگز نبيند بد كارزار
جوانان گرفتندش اندر كنار * همى خون ستردند زان شهريار
پشوتن بروبر همى مويه كرد * رخى پر ز خون و دلى پر ز درد
همى گفت زار اى يل اسفنديار * جهانجوى و از تخمهء شهريار
كه كند اين چنين كوه جنگى ز جاى * كه افگند شير ژيان را ز پاى
كه كند اين پسنديده دندان پيل * كه آگند با موج درياى نيل
چه آمد برين تخمه از چشم بد * كه بر بد كنش بىگمان بد رسد
كجا شد برزم اندرون ساز تو * كجا شد ببزم آن خوش آواز تو
كجا شد دل و هوش و آيين تو * توانايى و اختر و دين تو
چو كردى جهان را ز بدخواه پاك * نيامدت از پيل و ز شير باك
كنون آمدت سودمندى به كار * كه در خاك بيند ترا روزگار
كه نفرين برين تاج و اين تخت باد * بدين كوشش بيش و اين بخت باد
كه چو تو سوارى دلير و جوان * سر افراز و دانا و روشن روان
بدين سان شود كشته در كارزار * بزارى سر آيد برو روزگار
كه مه تاج بادا و مه تخت شاه * مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
چنين گفت پر دانش اسفنديار * كه اى مرد داناى به روزگار
مكن خويشتن پيش من بر تباه * چنين بود بهر من از تاج و گاه
تن كشته را خاك باشد نهال * تو از كشتن من بدين سان منال
كجا شد فريدون و هوشنگ و جم * ز باد آمده باز گردد بدم
همان پاك زاده نياكان ما * گزيده سر افراز و پاكان ما
برفتند و ما را سپردند جاى * نماند كس اندر سپنجى سراى
فراوان بكوشيدم اندر جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان
كه تا راى يزدان بجاى آورم * خرد را بدين رهنماى آورم
چو از من گرفت اين سخن روشنى * ز بد بسته شد راه آهرمنى
زمانه بيازيد چنگال تيز * نبد زو مرا روزگار گريز
اميد من آنست كاندر بهشت * دلافروز من بدرود هرچ كشت
به مردى مرا پور دستان نكشت * نگه كن بدين گز كه دارم بمشت
بدين چوب شد روزگارم بسر * ز سيمرغ و ز رستم چاره گر
فسونها و نيرنگها زال ساخت * كه اروند و بند جهان او شناخت
چو اسفنديار اين سخن ياد كرد * بپيچيد و بگريست رستم به درد
چنين گفت كز ديو ناسازگار * ترا بهره رنج من آمد به كار
چنانست كو گفت يك سر سخن * ز مردى بكژّى نيفگند بن