جز از بندگر كوشش ( و ) كارزار * بپيشم دگرگونه پاسخ ميار
بتندى بپاسخ گو نامدار * چنين گفت كاى پر هنر شهريار
همى خوار دارى تو گفتار من * بخيره بجويى تو آزار من
چنين داد پاسخ كه چند از فريب * همانا بتنگ اندر آمد نشيب
[ تير انداختن رستم اسفنديار را به چشم ]
بدانست رستم كه لابه به كار * نيايد همى پيش اسفنديار
كمان را بزه كرد و آن تير گز * كه پيكانش را داده بد آب رز
همى راند تير گز اندر كمان * سر خويش كرده سوى آسمان
همى گفت كاى پاك دادار هور * فزايندهء دانش و فرّ و زور
همى بينى اين پاك جان مرا * توان مرا هم روان مرا
كه چندين بپيچم كه اسفنديار * مگر سر بپيچاند از كارزار
تو دانى كه بيداد كوشد همى * همى جنگ و مردى فروشد همى
ببادافره اين گناهم مگير * توى آفرينندهء ماه و تير
چو خودكامه جنگى بديد آن درنگ * كه رستم همى دير شد سوى جنگ
به دو گفت كاى سگزى بدگمان * نشد سير جانت ز تير و كمان
ببينى كنون تير گشتاسپى * دل شير و پيكان لهراسپى
يكى تير بر ترگ رستم بزد * چنان كز كمان سواران سزد
تهمتن گز اندر كمان راند زود * بران سان كه سيمرغ فرموده بود
بزد تير بر چشم اسفنديار * سيه شد جهان پيش آن نامدار
خم آورد بالاى سرو سهى * ازو دور شد دانش و فرّهى
نگون شد سر شاه يزدان پرست * بيفتاد چاچى كمانش ز دست
گرفته بش و يال اسپ سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چنين گفت رستم باسفنديار * كه آورد آن تخم زفتى ببار
تو آنى كه گفتى كه رويين تنم * بلند آسمان بر زمين بر زنم
من از شست تو هشت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ
بيك تير برگشتى از كارزار * بخفتى بران بارهء نامدار
هم اكنون به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت
هم انگه سر نامبردار شاه * نگون اندر آمد ز پشت سياه
زمانى همى بود تا يافت هوش * بر خاك بنشست و بگشاد گوش
سر تير بگرفت و بيرون كشيد * همى پرّ و پيكانش در خون كشيد
همانگه به بهمن رسيد آگهى * كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى
بيامد بپيش پشوتن بگفت * كه پيكار ما گشت با درد جفت
تن ژنده پيل اندر آمد به خاك * دل ما ازين درد كردند چاك
برفتند هر دو پياده دوان * ز پيش سپه تا بر پهلوان
بديدند جنگى برش پر ز خون * يكى تير پر خون بدست اندرون
پشوتن بر و جامه را كرد چاك * خروشان بسر بر همى كرد خاك
همى گشت بهمن به خاك اندرون * بماليد رخ را بدان گرم خون