تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
زواره به دو گفت كاى نامدار * نبايست پذرفت زو زينهار
ز دهقان تو نشنيدى آن داستان * كه ياد آرد از گفتهء باستان
كه گر پرورى بچّهء نره شير * شود تيز دندان و گردد دلير
چو سر بركشد زود جويد شكار * نخست اندر آيد بپروردگار
دو پهلو بر آشفته از خشم بد * نخستين ازان بد بزابل رسد
چو شد كشته شاهى چو اسفنديار * ببينند ازين پس بد روزگار
ز بهمن رسد بد بزابلستان * بپيچند پيران كابلستان
نگه كن كه چون او شود تاج دار * بپيش آورد كين اسفنديار
به دو گفت رستم كه با آسمان * نتابد بد انديش و نيكى گمان
من آن برگزيدم كه چشم خرد * به دو بنگرد نام ياد آورد
گر او بد كند پيچد از روزگار * تو چشم بلا را بتندى مخار

[ آوردن پشوتن گاسونهء اسفنديار نزد گشتاسپ ]

يكى نغز تابوت كرد آهنين * بگسترد فرشى ز ديباى چين
بيندود يك روى آهن بقير * پراگند بر قير مشك و عبير
ز ديباى زربفت كردش كفن * خروشان برو نامدار انجمن
ازان پس بپوشيد روشن برش * ز پيروزه بر سر نهاد افسرش
سر تنگ تابوت كردند سخت * شد آن بارور خسروانى درخت
چل اشتر بياورد رستم گزين * ز بالا فروهشته ديباى چين
دو اشتر بدى زير تابوت شاه * چپ و راست پيش و پس اندر سپاه
همه خسته روى و همه كنده موى * زبان شاه گوى و روان شاه جوى
بريده بش و دم اسپ سياه * پشوتن همى برد پيش سياه
برو بر نهاده نگونسار زين * ز زين اندر آويخته گرز كين
همان نامور خود و خفتان اوى * همان جوله و مغفر جنگجوى
سپه رفت و بهمن بزابل بماند * بمژگان همى خون دل برفشاند
تهمتن ببردش بايوان خويش * همى پرورانيد چون جان خويش
بگشتاسپ آگاهى آمد ز راه * نگون شد سر نامبردار شاه
همى جامه را چاك زد بر برش * به خاك اندر آمد سر و افسرش
خروشى بر آمد ز ايوان بزار * جهان شد پر از نام اسفنديار
بايران ز هر سو كه رفت آگهى * بينداخت هر كس كلاه مهى
همى گفت گشتاسپ كاى پاك دين * كه چون تو نبيند زمان و زمين
پس از روزگار منوچهر باز * نيامد چو تو نيز گردنفراز
بيالود تيغ و بپالود كيش * مهانرا همى داشت بر جاى خويش
بزرگان ايران گرفتند خشم * ز آزرم گشتاسپ شستند چشم
بآواز گفتند كاى شوربخت * چو اسفنديارى تو از بهر تخت
بزابل فرستى بكشتن دهى * تو بر گاه تاج مهى بر نهى
سرت را ز تاج كيان شرم باد * برفتن پى اخترت نرم باد
برفتند يك سر ز ايوان او * پر از خاك شد كاخ و ديوان او