نشانمش بر نامور تخت عاج * نهم بر سرش بر دلاراى تاج
ز رستم چو بشنيد گويا سخن * به دو گفت نو گير چون شد كهن
چنان دان كه يزدان گواى منست * برين دين به رهنماى منست
كزين نيكويها كه تو كردهاى * ز شاهان پيشين كه پروردهاى
كنون نيك نامت ببد بازگشت * ز من روى گيتى پر آواز گشت
غم آمد روان ترا بهره زين * چنين بود راى جهان آفرين
چنين گفت پس با پشوتن كه من * نجويم همى زين جهان جز كفن
چو من بگذرم زين سپنجى سراى * تو لشكر بياراى و شو باز جاى
چو رفتى بايران پدر را بگوى * كه چون كام يا بى بهانه مجوى
زمانه سراسر بكام تو گشت * همه مرزها پر ز نام تو گشت
اميدم نه اين بود نزديك تو * سزا اين بد از جان تاريك تو
جهان راست كردم بشمشير داد * ببد كس نيارست كرد از تو ياد
بايران چو دين بهى راست شد * بزرگى و شاهى مرا خواست شد
بپيش سران پندها داديم * نهانى بكشتن فرستاديم
كنون زين سخن يافتى كام دل * بياراى و بنشين بآرام دل
چو ايمن شدى مرگ را دور كن * بايوان شاهى يكى سور كن
ترا تخت سختى و كوشش مرا * ترا نام تابوت و پوشش مرا
چه گفت آن جهان ديده دهقان پير * كه نگريزد از مرگ پيكان تير
مشو ايمن از گنج و تاج و سپاه * روانم ترا چشم دارد به راه
چو آيى بهم پيش داور شويم * بگوييم و گفتار او بشنويم
كزو باز گردى بمادر بگوى * كه سير آمد از رزم پرخاش جوى
كه با تير او گبر چون باد بود * گذر كرده بر كوه پولاد بود
پس من تو زود آيى اى مهربان * تو از من مرنج و مرنجان روان
برهنه مكن روى بر انجمن * مبين نيز چهر من اندر كفن
ز ديدار زارى بيفزايدت * كس از بخردان نيز نستايدت
همان خواهران را و جفت مرا * كه جويا بدندى نهفت مرا
بگويى بدان پر هنر بخردان * كه پدرود باشيد تا جاودان
ز تاج پدر بر سرم بد رسيد * در گنج را جان من شد كليد
فرستادم اينك بنزديك او * كه شرم آورد جان تاريك او
بگفت اين و برزد يكى تيز دم * كه بر من ز گشتاسپ آمد ستم
هم آنگه برفت از تنش جان پاك * تن خسته افگنده بر تيره خاك
تهمتن بنزد پشوتن رسيد * همه جامه بر تن سراسر دريد
بر و جامه رستم همى پاره كرد * سرش پر ز خاك و دلش پر ز درد
همى گفت زار اى نبرده سوار * نيا شاه جنگى پدر شهريار
به خوبى شده در جهان نام من * ز گشتاسپ بد شد سرانجام من
چو بسيار بگريست با كشته گفت * كه اى در جهان شاه بىيار و جفت
روان تو بادا ميان بهشت * بد انديش تو بدرود هرچ كشت