بدانم كه بخت تو شد كندرو * كه كين آورد هر زمان نو بنو
بپوشيد جوشن يل اسفنديار * بيامد بر رستم نامدار
خروشيد چون روى رستم بديد * كه نام تو باد از جهان ناپديد
فراموش كردى تو سگزى مگر * كمان و بر مرد پرخاشخر
ز نيرنگ زالى بدين سان درست * و گرنه كه پايت همى گور جست
بكوبمت زين گونه امروز يال * كزين پس نبيند ترا زنده زال
چنين گفت رستم باسفنديار * كه اى سير ناگشته از كارزار
بترس از جهاندار يزدان پاك * خرد را مكن با دل اندر مغاك
من امروز نز بهر جنگ آمدم * پى پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بيداد كوشى همى * دو چشم خرد را بپوشى همى
بخورشيد و ماه و باستا و زند * كه دل را نرانى به راه گزند
نگيرى به ياد آن سخنها كه رفت * و گر پوست بر تن كسى را بكفت
بيايى ببينى يكى خان من * روندست كام تو بر جان من
گشايم در گنج ديرينه باز * كجا گرد كردم بسال دراز
كنم بار بر بارگيهاى خويش * بگنجور ده تا براند ز پيش
برابر همى با تو آيم به راه * كنم هرچ فرمان دهى پيش شاه
اگر كشتنيم او كشد شايدم * همان نيز اگر بند فرمايدم
همى چاره جويم كه تا روزگار * ترا سير گرداند از كارزار
نگه كن كه داناى پيشى چه گفت * كه هرگز مباد اختر شوم جفت
چنين داد پاسخ كه مرد فريب * نيم روز پرخاش و روز نهيب
اگر زنده خواهى كه مانى بجاى * نخستين سخن بند برنه بپاى
از ايوان و خان چند گويى همى * رخ آشتى را بشويى همى
دگر باره رستم زبان برگشاد * مكن شهريارا ز بيداد ياد
مكن نام من در جهان زشت و خوار * كه جز بد نيايد ازين كارزار
هزارانت گوهر دهم شاهوار * همان يارهء زرّ با گوشوار
هزارانت بنده دهم نوش لب * پرستنده باشد ترا روز و شب
هزارت كنيزك دهم خلّخى * كه زيباى تاجاند با فرّخى
دگر گنج سام نريمان و زال * گشايم بپيش تو اى بىهمال
همه پاك پيش تو گرد آورم * ز زابلستان نيز مرد آورم
كه تا مر ترا نيز فرمان كنند * روان را بفرمان گروگان كنند
ازان پس بپيشت پرستاروار * دوان با تو آيم بر شهريار
ز دل دور كن شهريارا تو كين * مكن ديو را با خرد همنشين
جز از بند ديگر ترا دست هست * به من بر كه شاهى و يزدان پرست
كه از بند تا جاودان نام بد * بماند به من و ز تو انجام بد
برستم چنين گفت اسفنديار * كه تا چند گويى سخن نابكار
مرا گويى از راه يزدان بگرد * ز فرمان شاه جهانبان بگرد
كه هر كو ز فرمان شاه جهان * بگردد سر آيد به دو بر زمان