گر ايدونك رستم نگردد درست * كجا خواهم اندر جهان جاى جست
همه سيستان پاك ويران كنند * بكام دليران ايران كنند
شود كنده اين تخمهء ما ز بن * كنون بر چه رانيم يك سر سخن
نگه كرد مرغ اندران خستگى * بديد اندرو راه پيوستگى
ازو چار پيكان ببيرون كشيد * بمنقار ازان خستگى خون كشيد
بران خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با زيب و فر
به دو گفت كاين خستگيها ببند * همى باش يك چند دور از گزند
يكى پرّ من تر بگردان بشير * بمال اندران خستگيهاى تير
بران همنشان رخش را پيش خواست * فرو كرد منقار بر دست راست
برون كرد پيكان شش از گردنش * نبد خسته گر بسته جايى تنش
همانگه خروشى بر آورد رخش * بخنديد شادان دل تاج بخش
به دو گفت مرغ اى گو پيل تن * توى نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستى ز اسفنديار * كه او هست رويين تن و نامدار
به دو گفت رستم گر او را ز بند * نبودى دل من نگشتى نژند
مرا كشتن آسان تر آيد ز ننگ * و گر باز مانم بجايى ز جنگ
چنين داد پاسخ كز اسفنديار * اگر سر بجا آورى نيست عار
كه اندر زمانه چنويى نخاست * به دو دارد ايران همى پشت راست
بپرهيزى از وى نباشد شگفت * مرا از خود اندازه بايد گرفت
كه آن جفت من مرغ با دستگاه * بدستان و شمشير كردش تباه
اگر با من اكنون تو پيمان كنى * سر از جنگ جستن پشيمان كنى
نجويى فزونى باسفنديار * گه كوشش و جستن كارزار
ور ايدونك او را بيامد زمان * نينديشى از پوزش بىگمان
پس انگه يكى چاره سازم ترا * بخورشيد سر برفرازم ترا
چو بشنيد رستم دلش شاد شد * از انديشهء بستن آزاد شد
به دو گفت كز گفت تو نگذرم * و گر تيغ بارد هوا بر سرم
چنين گفت سيمرغ كز راه مهر * بگويم كنون با تو راز سپهر
كه هر كس كه او خون اسفنديار * بريزد ورا بشكرد روزگار
همان نيز تا زنده باشد ز رنج * رهايى نيابد نماندش گنج
بدين گيتيش شوربختى بود * و گر بگذرد رنج و سختى بود
شگفتى نمايم هم امشب ترا * ببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را بر نشين * يكى خنجر آبگون برگزين
چو بشنيد رستم ميان را ببست * و زان جايگه رخش را بر نشست
بسيمرغ گفت اى گزين جهان * چه خواهد برين مرگ ما ناگهان
جهان يادگارست و ما رفتنى * بگيتى نماند بجز مردمى
بنام نكو گر بميرم رواست * مرا نام بايد كه تن مرگ راست
كجا شد فريدون و هوشنگ شاه * كه بودند با گنج و تخت و كلاه
برفتند و ما را سپردند جاى * جهان را چنين است آيين و راى