زدم چند بر گبر اسفنديار * گراينده دست مرا داشت خوار
همان تيغ من گر بديدى پلنگ * نهان داشتى خويشتن زير سنگ
نبرّد همى جوشن اندر برش * نه آن پارهء پرنيان بر سرش
سپاسم ز يزدان كه شب تيره شد * دران تيرگى چشم او خيره شد
برستم من از چنگ آن اژدها * ندانم كزين خسته آيم رها
چه انديشم اكنون جزين نيست راى * كه فردا بگردانم از رخش پاى
بجايى شوم كو نيابد نشان * بزابلستان گر كند سر فشان
سرانجام ازان كار سير آيد او * اگر چه ز بد سير دير آيد او
به دو گفت زال اى پسر گوش دار * سخن چون به ياد آورى هوش دار
همه كارهاى جهان را در است * مگر مرگ كان را درى ديگر است
يكى چاره دانم من اين را گزين * كه سيمرغ را يار خوانم برين
گر او باشدم زين سخن رهنماى * بماند بما كشور و بوم و جاى
[ چاره ساختن سيمرغ ، رستم را ]
ببودند هر دو بران راى مند * سپهبد بر آمد به بالا بلند
از ايوان سه مجمر پر آتش ببرد * برفتند با او سه هشيار و گرد
فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد * ز ديبا يكى پرّ بيرون كشيد
ز مجمر يكى آتشى برفروخت * به بالاى آن پرّ لختى بسوخت
چو پاسى ازان تيره شب درگذشت * تو گفتى چو آهن سياه ابر گشت
همانگه چو مرغ از هوا بنگريد * درخشيدن آتش تيز ديد
نشسته برش زال با درد و غم * ز پرواز مرغ اندر آمد دژم
بشد پيش با عود زال از فراز * ستودش فراوان و بردش نماز
بپيشش سه مجمر پر از بوى كرد * ز خون جگر بر دو رخ جوى كرد
به دو گفت سيمرغ شاها چه بود * كه آمد ازين سان نيازت بدود
چنين گفت كاين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد
تن رستم شير دل خسته شد * ازان خستگى جان من بسته شد
كزان خستگى بيم جانست و بس * بران گونه خسته نديدست كس
همان رخش گويى كه بىجان شدست * ز پيكان تنش زار و پيچان شدست
بيامد برين كشور اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار
نجويد همى كشور و تاج و تخت * بر و بار خواهد همى با درخت
به دو گفت سيمرغ كاى پهلوان * مباش اندرين كار خسته روان
سزد گر نمايى به من رخش را * همان سرفراز جهان بخش را
كسى سوى رستم فرستاد زال * كه لختى بچاره بر افراز يال
بفرماى تا رخش را همچنان * بيارند پيش من اندر زمان
چو رستم بران تند بالا رسيد * همان مرغ روشن دل او را بديد
به دو گفت كاى ژنده پيل بلند * ز دست كه گشتى بدين سان نژند
چرا رزم جستى ز اسفنديار * چرا آتش افگندى اندر كنار
به دو گفت زال اى خداوند مهر * چو اكنون نمودى بما پاك چهر