دل شير دارد تن ژنده پيل * نهنگان بر آرد ز درياى نيل
بيامد كنون تا لب هيرمند * ابى جوشن و خود و گرز و كمند
بديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز
ز بهمن بر آشفت اسفنديار * ورا بر سر انجمن كرد خوار
به دو گفت كز مردم سرفراز * نزيبد كه با زن نشيند براز
و گر كودكان را بكارى بزرگ * فرستى نباشد دلير و سترگ
تو گردنكشانرا كجا ديدهاى * كه آواز روباه بشنيدهاى
كه رستم همى پيل جنگى كنى * دل نامور انجمن بشكنى
چنين گفت پس با پشوتن براز * كه اين شير رزم آور جنگ ساز
جوانى همى سازد از خويشتن * ز سالش همانا نيامد شكن
[ رسيدن رستم و اسفنديار با يكديگر ]
بفرمود كاسپ سيه زين كنيد * به بالاى او زين زرّين كنيد
پس از لشكر نامور صد سوار * برفتند با فرّخ اسفنديار
بيامد دمان تا لب هيرمند * بفتراك بر گرد كرده كمند
ازين سو خروشى بر آورد رخش * و زان روى اسپ يل تاج بخش
چنين تا رسيدند نزديك آب * بديدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشك اندر آمد برود * پياده شد و داد يل را درود
پس از آفرين گفت كز يك خداى * همى خواستم تا بود رهنماى
كه با نامداران بدين جايگاه * چنين تندرست آيد و با سپاه
نشينيم يك جاى و پاسخ دهيم * همى در سخن راى فرّخ نهيم
چنان دان كه يزدان گواى منست * خرد زين سخن رهنماى منست
كه من زين سخنها نجويم فروغ * نگردم بهر كار گرد دروغ
كه روى سياوش گر ديدمى * بدين تازه رويى نگرديد مى
نمانى همى جز سياوخش را * مران تاج دار جهان بخش را
خنك شاه كو چون تو دارد پسر * به بالا و فرّت بنازد پدر
خنك شهر ايران كه تخت ترا * پرستند بيدار بخت ترا
دژم گردد آن كس كه با تو نبرد * بجويد سرش اندر آيد بگرد
همه دشمنان از تو پر بيم باد * دل بد سگالان به دو نيم باد
همه ساله بخت تو پيروز باد * شبان سيه بر تو نوروز باد
چو بشنيد گفتارش اسفنديار * فرود آمد از بارهء نامدار
گو پيل تن را ببر در گرفت * چو خشنود شد آفرين بر گرفت
كه يزدان سپاس اى جهان پهلوان * كه ديدم ترا شاد و روشن روان
سزاوار باشد ستودن ترا * يلان جهان خاك بودن ترا
خنك آنك چون تو پسر باشدش * يكى شاخ بيند كه بر باشدش
خنك آنك او را بود چون تو پشت * بود ايمن از روزگار درشت
خنك زال كش بگذرد روزگار * بگيتى بماند ترا يادگار
بديدم ترا يادم آمد زرير * سپهدار اسپ افگن و نرّه شير