تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
دگر آنك گر با تو جنگ آورم * بپرخاش خوى پلنگ آورم
فرامش كنم مهر نان و نمك * به من بر دگر گونه گردد فلك
و گر سر بپيچم ز فرمان شاه * بدان گيتى آتش بود جايگاه
ترا آرزو گر چنين آمدست * يك امروز با مى بساييم دست
كه داند كه فردا چه شايد بدن * بدين داستانى نبايد زدن
به دو گفت رستم كه ايدون كنم * شوم جامهء راه بيرون كنم
بيك هفته نخچير كردم همى * بجاى بره گور خوردم همى
بهنگام خوردن مرا باز خوان * چو با دوده بنشينى از پيش خوان
ازان جايگه رخش را بر نشست * دل خسته را اندر انديشه بست
بيامد دمان تا بايوان رسيد * رخ زال سام نريمان بديد
به دو گفت كاى مهتر نامدار * رسيدم بنزديك اسفنديار
سواريش ديدم چو سرو سهى * خردمند و با زيب و با فرّهى
تو گفتى كه شاه فريدون گرد * بزرگى و دانايى او را سپرد
بديدن فزون آمد از آگهى * همى تافت زو فرّ شاهنشهى

[ نخواندن اسفنديار رستم را به مهمانى ]

چو رستم برفت از لب هيرمند * پر انديشه شد نامدار بلند
پشوتن كه بد شاه را رهنماى * بيامد هم انگه بپرده سراى
چنين گفت با او يل اسفنديار * كه كارى گرفتيم دشخوار خوار
بايوان رستم مرا كار نيست * ورا نزد من نيز ديدار نيست
همان گر نيايد نخوانمش نيز * گر از ما يكى را بر آيد قفيز
دل زنده از كشته بريان شود * سر از آشناييش گريان شود
پشوتن به دو گفت كاى نامدار * برادر كه يابد چو اسفنديار
بيزدان كه ديدم شما را نخست * كه يك نامور با دگر كين نجست
دلم گشت زان كار چون نوبهار * هم از رستم و هم ز اسفنديار
چو در كارتان باز كردم نگاه * ببندد همى بر خرد ديو راه
تو آگاهى از كار دين و خرد * روانت هميشه خرد پرورد
بپرهيز و با جان ستيزه مكن * نيوشنده باش از برادر سخن
شنيدم همه هرچ رستم بگفت * بزرگيش با مردمى بود جفت
نسايد دو پاى ورا بند تو * نيايد سبك سوى پيوند تو
سوار جهان پور دستان سام * ببازى سر اندر نيارد بدام
چنو پهلوانى ز گردنكشان * ندادست دانا بگيتى نشان
چگونه توان كرد پايش ببند * مگوى آنكه هرگز نيايد پسند
سخنهاى ناخوب و نادلپذير * سزد گر نگويد يل شيرگير
بترسم كه اين كار گردد دراز * بزشتى ميان دو گردن فراز
بزرگى و از شاه داناترى * به مردى و گردى تواناترى
يكى بزم جويد يكى رزم و كين * نگه كن كه تا كيست با آفرين
چنين داد پاسخ ورا نامدار * كه گر من بپيچم سر از شهريار