چو خواهى كه لشكر بايران برى * بنزديك شاه دليران برى
گشايم در گنجهاى كهن * كه ايدر فگندم بشمشير بن
به پيش تو آرم همه هرچ هست * كه من گرد كردم بنيروى دست
بخواه آنچ خواهى و ديگر ببخش * مكن بر دل ما چنين روز دخش
درم ده سپه را و تندى مكن * چو خوبى بيابى نژندى مكن
چو هنگام رفتن فراز آيدت * بديدار خسرو نياز آيدت
عنان با عنان تو بندم به راه * خرامان بيايم بنزديك شاه
بپوزش كنم نرم خشم ورا * ببوسم سر و پاى و چشم و را
بپرسم ز بيدار شاه بلند * كه پايم چرا كرد بايد ببند
همه هرچ گفتم ترا ياد دار * بگويش بپرمايه اسفنديار
[ بازگشتن بهمن ]
ز رستم چو بشنيد بهمن سخن * روان گشت با موبد پاك تن
تهمتن زمانى بره در بماند * زواره فرامرز را پيش خواند
كز ايدر بنزديك دستان شويد * بنزد مه كابلستان شويد
بگوييد كاسفنديار آمدست * جهان را يكى خواستار آمدست
بايوانها تخت زرّين نهيد * برو جامهء خسرو آيين نهيد
چنان هم كه هنگام كاوس شاه * ازان نيز پر مايهتر پايگاه
بسازيد چيزى كه بايد خورش * خورشهاى خوب از پى پرورش
كه نزديك ما پور شاه آمدست * پر از كينه و رزمخواه آمدست
گوى نامدارست و شاهى دلير * نينديشد از جنگ يك دشت شير
شوم پيش او گر پذيرد نويد * بنيكى بود هر كسى را اميد
اگر نيكويى بينم اندر سرش * ز ياقوت و زر آورم افسرش
ندارم از و گنج و گوهر دريغ * نه برگستوان و نه گوپال و تيغ
و گر باز گردانم نااميد * نباشد مرا روز با او سپيد
تو دانى كه آن تاب داده كمند * سر ژنده پيل اندر آرد ببند
زواره به دو گفت منديش ازين * نجويد كسى رزم كش نيست كين
ندانم بگيتى چو اسفنديار * براى و به مردى يكى نامدار
نيايد ز مرد خرد كار بد * نديد او ز ما هيچ كردار بد
زواره بيامد بنزديك زال * و زان روى رستم بر افراخت يال
بيامد دمان تا لب هيرمند * سرش تيز گشته ز بيم گزند
عنان را گران كرد بر پيش رود * همى بود تا بهمن آرد درود
چو بهمن بيامد بپرده سراى * همى بود پيش پدر بر بپاى
بپرسيد از و فرّخ اسفنديار * كه پاسخ چه كرد آن يل نامدار
چو بشنيد بنشست پيش پدر * بگفت آنچ بشنيده بد در بدر
نخستين درودش ز رستم بداد * پس انگاه گفتار او كرد ياد
همه ديده پيش پدر باز گفت * همان نيز ناديده اندر نهفت
به دو گفت چون رستم پيل تن * نديده بود كس بهر انجمن