تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * جهاندار و بيدار و روشن روان
يكى آرزو دارم از شهريار * كه باشم بران آرزو كامگار
خرامان بيايى سوى خان من * بديدار روشن كنى جان من
سزاى تو گر نيست چيزى كه هست * بكوشيم و با آن بساييم دست
چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه اى از يلان جهان يادگار
هرانكس كجا چون تو باشد بنام * همه شهر ايران به دو شادكام
نشايد گذر كردن از راى تو * گذشت از بر و بوم و ز جاى تو
و ليكن ز فرمان شاه جهان * نپيچم روان آشكار و نهان
بزابل نفرمود ما را درنگ * نه با نامداران اين بوم جنگ
تو آن كن كه بريابى از روزگار * بران رو كه فرمان دهد شهريار
تو خود بند بر پاى نه بىدرنگ * نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزديك شاه * سراسر به دو بازگردد گناه
وزين بستگى من جگر خسته‌ام * بپيش تو اندر كمر بسته‌ام
نمانم كه تا شب بمانى ببند * و گر بر تو آيد ز چيزى گزند
همه از من انگار اى پهلوان * بدى نايد از شاه روشن روان
ازان پس كه من تاج بر سر نهم * جهان را بدست تو اندر نهم
نه نزديك دادار باشد گناه * نه شرم آيدم نيز از روى شاه
چو تو بازگردى بزابلستان * بهنگام بشكوفهء گلستان
ز من نيز يا بى بسى خواسته * كه گردد بر و بومت آراسته
به دو گفت رستم كه اى نامدار * همى جستم از داور كردگار
كه خرّم كنم دل بديدار تو * كنون چون بديدم من آزار تو
دو گردن فرازيم پير و جوان * خردمند و بيدار دو پهلوان
بترسم كه چشم بد آيد همى * سر از خواب خوش بر گرايد همى
همى يابد اندر ميان ديو راه * دلت كژ كند از پى تاج و گاه
يكى ننگ باشد مرا زين سخن * كه تا جاودان آن نگردد كهن
كه چون تو سپهبد گزيده سرى * سرافراز شيرى و نام آورى
نيايى زمانى تو در خان من * نباشى بدين مرز و مهمان من
گر اين تيزى از مغز بيرون كنى * بكوشى و بر ديو افسون كنى
ز من هرچ خواهى تو فرمان كنم * بديدار تو رامش جان كنم
مگر بند كز بند عارى بود * شكستى بود زشت كارى بود
نبيند مرا زنده با بند كس * كه روشن روانم برينست و بس
ز تو پيش بودند كنداوران * نكردند پايم ببند گران
بپاسخ چنين گفتش اسفنديار * كه اى در جهان از گوان يادگار
همه راست گفتى نگفتى دروغ * بكژّى نگيرند مردان فروغ
و ليكن پشوتن شناسد كه شاه * چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اكنون بيايم سوى خان تو * بوم شاد و پيروز مهمان تو
تو گردن بپيچى ز فرمان شاه * مرا تابش روز گردد سياه