سخن هرچ برگفتنش روى نيست * درختى بود كش بر و بوى نيست
و گر جان تو بسپرد راه آز * شود كار بىسود بر تو دراز
چو مهتر سرايد سخن سخته به * ز گفتار بد كام پردخته به
ز گفتارت آنگه بدى بنده شاد * كه گفتى كه چون تو ز مادر نزاد
به مردى و گردى و راى و خرد * همى بر نياكان خود بگذرد
پديدست نامت بهندوستان * بروم و بچين و بجادوستان
ازان پندها داشتم من سپاس * نيايش كنم روز و شب در سه پاس
ز يزدان همى آرزو خواستم * كه اكنون به تو دل بياراستم
كه بينم پسنديده چهر ترا * بزرگى و گردى و مهر ترا
نشينيم با يكدگر شادكام * به ياد شهنشاه گيريم جام
كنون آنچ جستم همه يافتم * بخواهشگرى تيز بشتافتم
بپيش تو آيم كنون بىسپاه * ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه
بيارم برت عهد شاهان داد * ز كىخسرو آغاز تا كىقباد
كنون شهريارا تو در كار من * نگه كن بكردار و آزار من
گر آن نيكويها كه من كردهام * همان رنجهايى كه من بردهام
پرستيدن شهرياران همان * از امروز تا روز پيشى زمان
چو پاداش آن رنج بند آيدم * كه از شاه ايران گزند آيدم
همان به كه گيتى نبيند كسى * چو بيند به دو در نماند بسى
بيايم بگويم همه راز خويش * ز گيتى بر افرازم آواز خويش
ببازو ببندم يكى پالهنگ * بياويز پايم بچرم پلنگ
ازان سان كه من گردن ژنده پيل * ببستم فگنده بدرياى نيل
چو از من گناهى بيايد پديد * ازان پس سر من ببايد بريد
سخنهاى ناخوش ز من دور دار * ببدها دل ديو رنجور دار
مگوى آنچ هرگز نگفتست كس * به مردى مكن باد را در قفس
بزرگان به آتش نيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه
همان تابش مهر نتوان نهفت * نه روبه توان كرد با شير جفت
تو بر راه من بر ستيزه مريز * كه من خود يكى مايهام در ستيز
نديدست كس بند بر پاى من * نه بگرفت پيل ژيان جاى من
تو آن كن كه از پادشاهان سزاست * مگرد از پى آنك آن نارواست
به مردى ز دل دور كن خشم و كين * جهان را به چشم جوانى مبين
بدل خرّمى دار و بگذر ز رود * ترا باد از پاك يزدان درود
گرامى كن ايوان ما را بسور * مباش از پرستندهء خويش دور
چنانچون بدم كهتر كىقباد * كنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آيى بايوان من با سپاه * هم ايدر بشادى بباشى دو ماه
بر آسايد از رنج مرد و ستور * دل دشمنان گردد از رشك كور
همه دشت نخچير و مرغ اندر آب * اگر دير مانى بگيرد شتاب
ببينم ز تو زور مردان جنگ * بشمشير شير افگنى گر پلنگ