بدين گيتى اندر نكوهش بود * همان پيش يزدان پژوهش بود
دو گيتى برستم نخواهم فروخت * كسى چشم دين را بسوزن ندوخت
به دو گفت هر چيز كامد ز پند * تن پاك و جان ترا سودمند
همه گفتم اكنون بهى برگزين * دل شهرياران نيازد بكين
سپهبد ز خواليگران خواست خوان * كسى را نفرمود كو را بخوان
چو نان خورده شد جام مى برگرفت * ز رويين دژ آنگه سخن در گرفت
ازان مردى خود همى ياد كرد * به ياد شهنشاه جامى بخورد
همى بود رستم بايوان خويش * ز خوردن نگه داشت پيمان خويش
چو چندى برآمد نيامد كسى * نگه كرد رستم بره بر بسى
چو هنگام نان خوردن اندر گذشت * ز مغز دلير آب برتر گذشت
بخنديد و گفت اى برادر تو خوان * بياراى و آزادگان را بخوان
گرينست آيين اسفنديار * تو آيين اين نامور ياد دار
بفرمود تا رخش را زين كنند * همان زين بآرايش چين كنند
شوم بازگويم باسفنديار * كجا كار ما را گرفتست خوار
[ پوزش كردن اسفنديار از ناخواندن رستم به مهمانى ]
نشست از بر رخش چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست
بيامد دمان تا بنزديك آب * سپه را بديدار او بد شتاب
هرانكس كه از لشكر او را بديد * دلش مهر و پيوند او برگزيد
همى گفت هر كس كه اين نامدار * نماند بكس جز بسام سوار
برين كوههء زين كه آهنست * همان رخش گويى كه آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پيل * بر افشاند از تارك پيل نيل
كسى مرد ازين سان بگيتى نديد * نه از نامداران پيشين شنيد
خرد نيست اندر سر شهريار * كه جويد ازين نامور كارزار
برين سان همى از پى تاج و گاه * بكشتن دهد نامدارى چو ماه
بپيرى سوى گنج يازان ترست * به مهر و بديهيم نازان ترست
همى آمد از دور رستم چو شير * به زير اندرون اژدهاى دلير
چو آمد بنزديك اسفنديار * هم انگه پذيره شدش نامدار
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * نو آيين و نوساز و فرّخ جوان
خرامى نيرزيد مهمان تو * چنين بود تا بود پيمان تو
سخن هرچ گويم همه ياد گير * مشو تيز با پير برخيره خير
همى خويشتن را بزرگ آيدت * وزين نامداران سترگ آيدت
همانا به مردى سبك داريم * براى و بدانش تنك داريم
بگيتى چنان دان كه رستم منم * فروزندهء تخم نيرم منم
بخايد ز من چنگ ديو سپيد * بسى جاودان را كنم نااميد
بزرگان كه ديدند ببر مرا * همان رخش غرّان هژبر مرا
چو كاموس جنگى چو خاقان چين * سواران جنگى و مردان كين
كه از پشت زينشان بخم ّ كمند * ربودم سر و پاى كردم ببند