تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
چنين داد پاسخ كه من بهمنم * نبيرهء جهاندار رويين تنم
چو بشنيد گفتار آن سرفراز * فرود آمد از باره بردش نماز
بخنديد بهمن پياده ببود * بپرسيدش و گفت بهمن شنود
بسى خواهشش كرد كايدر بايست * چنين تيز رفتن ترا روى نيست
به دو گفت فرمان اسفنديار * نشايد گرفتن چنين سست و خوار
گزين كرد مردى كه دانست راه * فرستاد با او بنخچيرگاه
همى رفت پيش اندرون رهنمون * جهان ديده‌يى نام او شير خون
بانگشت بنمود نخچيرگاه * هم اندر زمان بازگشت او ز راه

[ پيام دادن بهمن رستم را ]

يكى كوه بد پيش مرد جوان * برانگيخت آن باره را پهلوان
نگه كرد بهمن بنخچيرگاه * بديد آن بر پهلوان سپاه
درختى گرفته بچنگ اندرون * بر او نشسته بسى رهنمون
يكى نرّه گورى زده بر درخت * نهاده بر خويش گوپال و رخت
يكى جام پر مى بدست دگر * پرستنده بر پاى پيشش پسر
همى گشت رخش اندران مرغزار * درخت و گيا بود و هم جويبار
بدل گفت بهمن كه اين رستمست * و يا آفتاب سپيده دمست
بگيتى كسى مرد ازين سان نديد * نه از نامداران پيشى شنيد
بترسم كه با او يل اسفنديار * نتابد بپيچد سر از كارزار
من اين را بيك سنگ بىجان كنم * دل زال و رودابه پيچان كنم
يكى سنگ زان كوه خارا بكند * فروهشت زان كوهسار بلند
ز نخچيرگاهش زواره بديد * خروشيدن سنگ خارا شنيد
خروشيد كاى مهتر نامدار * يكى سنگ غلتان شد از كوهسار
نجنبيد رستم نه بنهاد گور * زواره همى كرد زين گونه شور
همى بود تا سنگ نزديك شد * ز گردش بر كوه تاريك شد
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور * زواره برو آفرين كرد و پور
غمى شد دل بهمن از كار اوى * چو ديد آن بزرگى و كردار اوى
همى گفت گر فرّخ اسفنديار * كند با چنين نامور كارزار
تن خويش در جنگ رسوا كند * همان به كه با او مدارا كند
ور ايدونك او بهتر آيد بجنگ * همه شهر ايران بگيرد بچنگ
نشست از بر بارهء بادپاى * پر انديشه از كوه شد باز جاى
بگفت آن شگفتى بموبد كه ديد * و زان راه آسان سر اندر كشيد
چو آمد بنزديك نخچيرگاه * هم انگه تهمتن بديدش به راه
بموبد چنين گفت كين مرد كيست * من ايدون گمانم كه گشتاسپيست
پذيره شدش با زواره بهم * بنخچيرگه هرك بد بيش و كم
پياده شد از باره بهمن چو دود * بپرسيدش و نيكويها فزود
به دو گفت رستم كه تا نام خويش * نگويى نيابى ز من كام خويش
به دو گفت من پور اسفنديار * سر راستان بهمن نامدار