كه من زين پشيمان كنم شاه را * بر افروزم اين اختر و ماه را
كه من زين كه گفتم نجويم فروغ * نگردم بهر كار گرد دروغ
پشوتن برين بر گواى منست * روان و خرد رهنماى منست
همى جستم از تو من آرام شاه * و ليكن همى از تو ديدم گناه
پدر شهريارست و من كهترم * ز فرمان او يك زمان نگذرم
همه دوده اكنون ببايد نشست * زدن راى و سودن بدين كار دست
زواره فرامرز و دستان سام * جهان ديده رودابهء نيك نام
همه پند من يك بيك بشنويد * بدين خوب گفتار من بگرويد
نبايد كه اين خانه ويران شود * بكام دليران ايران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم * به دو بر فراوان گناه آورم
بباشيم پيشش به خواهش بپاى * ز خشم و ز كين آرمش باز جاى
نمانم كه بادى به تو بر وزد * بران سان كه از گوهر من سزد
[ رسيدن بهمن به نزد زال ]
سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه
بپوشيد زربفت شاهنشهى * بسر بر نهاد آن كلاه مهى
خرامان بيامد ز پرده سراى * درفشى درفشان پس او بپاى
جهانجوى بگذشت بر هيرمند * جوانى سر افراز و اسپى بلند
هم اندر زمان ديدهبانش بديد * سوى زاولستان فغان بر كشيد
كه آمد نبرده سوارى دلير * بهرّاى زرّين سياهى به زير
پس پشت او خوار مايه سوار * تن آسان گذشت از لب جويبار
هم اندر زمان زال زر بر نشست * كمندى بفتراك و گرزى بدست
بيامد ز ديده مر او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت كين نامور پهلوست * سر افراز با جامهء خسروست
ز لهراسپ دارد همانا نژاد * پى او برين بوم فرخنده باد
ز ديده بيامد بدرگاه رفت * زمانى بانديشه بر زين بخفت
هم اندر زمان بهمن آمد پديد * ازو رايت خسروى گستريد
ندانست مرد جوان زال را * بيفراخت آن خسروى يال را
چو نزديكتر گشت آواز داد * به دو گفت كاى مرد دهقان نژاد
سر انجمن پور دستان كجاست * كه دارد زمانه به دو پشت راست
كه آمد بزاول گو اسفنديار * سرا پرده زد بر لب رودبار
به دو گفت زال اى پسر كام جوى * فرود آى و مى خواه و آرام جوى
كنون رستم آيد ز نخچيرگاه * زواره فرامرز و چندى سپاه
تو با اين سواران بباش ارجمند * بياراى دل را ببگماز چند
چنين داد پاسخ كه اسفنديار * نفرمودمان رامش و ميگسار
گزين كن يكى مرد جوينده راه * كه با من بيايد بنخچير گاه
به دو گفت دستان كه نام تو چيست * همى بگذرى تيز كام تو چيست
بر آنم كه تو خويش لهراسپى * گر از تخمهء شاه گشتاسپى