غل و بند بر هم شكستم همه * دوان آمدم نزد شاه رمه
از يشان بكشتم فزون از شمار * ز كردار من شاد شد شهريار
گر از هفتخوان بر شمارم سخن * همانا كه هرگز نيايد ببن
ز تن باز كردم سر ارجاسپ را * برافراختم نام گشتاسپ را
زن و كودكانش بدين بارگاه * بياوردم آن گنج و تخت و كلاه
همه نيكويها بكردى بگنج * مرا مايه خون آمد و درد و رنج
ز بس بند و سوگند و پيمان تو * همى نگذرم من ز فرمان تو
همى گفتى ار باز بينم ترا * ز روشن روان برگزينم ترا
سپارم ترا افسر و تخت عاج * كه هستى به مردى سزاوار تاج
مرا از بزرگان برين شرم خاست * كه گويند گنج و سپاهت كجاست
بهانه كنون چيست من بر چيم * پس از رنج پويان ز بهر كيم
[ پاسخ دادن گشتاسپ پسر را ]
به فرزند پاسخ چنين داد شاه * كه از راستى بگذرى نيست راه
ازين بيش كردى كه گفتى تو كار * كه يار تو بادا جهان كردگار
نبينم همى دشمنى در جهان * نه در آشكارا نه اندر نهان
كه نام تو يابد نه پيچان شود * چه پيچان همانا كه بىجان شود
بگيتى ندارى كسى را همال * مگر بىخرد نامور پور زال
كه او راست تا هست زاولستان * همان بست و غزنين و كاولستان
به مردى همى ز آسمان بگذرد * همى خويشتن كهترى نشمرد
كه بر پيش كاوس كى بنده بود * ز كىخسرو اندر جهان زنده بود
بشاهى ز گشتاسپ نارد سخن * كه او تاج نو دارد و ما كهن
بگيتى مرا نيست كس هم نبرد * ز رومى و تورى و آزاد مرد
سوى سيستان رفت بايد كنون * به كار آورى زور و بند و فسون
برهنه كنى تيغ و گوپال را * ببند آورى رستم زال را
زواره فرامرز را همچنين * نمانى كه كس بر نشيند بزين
بدادار گيتى كه او داد زور * فروزندهء اختر و ماه و هور
كه چون اين سخنها بجاى آورى * ز من نشنوى زين سپس داورى
سپارم به تو تاج و تخت و كلاه * نشانم بر تخت بر پيشگاه
چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه اى پر هنر نامور شهريار
همى دور مانى ز رسم كهن * بر اندازه بايد كه رانى سخن
تو با شاه چين جنگ جوى و نبرد * ازان نامداران برانگيز گرد
چه جويى نبرد يكى مرد پير * كه كاوس خواندى ورا شير گير
ز گاه منوچهر تا كىقباد * دل شهرياران به دو بود شاد
نكوكارتر زو بايران كسى * نبودست كاورد نيكى بسى
همى خواندندش خداوند رخش * جهانگير و شيراوژن و تاج بخش
نه اندر جهان نامدارى نوست * بزرگست و با عهد كىخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درست * نبايد ز گشتاسپ منشور جست