داستان رستم و اسفنديار
آغاز داستان
كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار
هوا پر خروش و زمين پر ز جوش * خنك آنك دل شاد دارد بنوش
درم دارد و نقل و جام نبيد * سر گوسفندى تواند بريد
مرا نيست فرّخ مر آن را كه هست * ببخشاى بر مردم تنگ دست
همه بوستان زير برگ گلست * همه كوه پر لاله و سنبلست
بپاليز بلبل بنالد همى * گل از نالهء او ببالد همى
چو از ابر بينم همى باد و نم * ندانم كه نرگس چرا شد دژم
شب تيره بلبل نخسپد همى * گل از باد و باران بجنبد همى
بخندد همى بلبل از هر دوان * چو بر گل نشيند گشايد زبان
ندانم كه عاشق گل آمد گر ابر * چو از ابر بينم خروش هژبر
بدرّد همى باد پيراهنش * درفشان شود آتش اندر تنش
بعشق هوا بر زمين شد گوا * بنزديك خورشيد فرمانروا
كه داند كه بلبل چه گويد همى * به زير گل اندر چه مويد همى
نگه كن سحرگاه تا بشنوى * ز بلبل سخن گفتن پهلوى
همى نالد از مرگ اسفنديار * ندارد بجز ناله زو يادگار
چو آواز رستم شب تيره ابر * بدرّد دل و گوش و غرّان هژبر
[ سخن اسفنديار با مادرش كتايون ]
ز بلبل شنيدم يكى داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان
كه چون مست باز آمد اسفنديار * دژم گشته از خانهء شهريار
كتايون قيصر كه بد مادرش * گرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بيدار شد تيره شب * يكى جام مى خواست و بگشاد لب
چنين گفت با مادر اسفنديار * كه با من همى بد كند شهريار
مرا گفت چون كين لهراسپ شاه * بخواهى به مردى ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را به يارى ز بند * كنى نام ما را بگيتى بلند
جهان از بدان پاك بىخو كنى * بكوشى و آرايشى نو كنى
همه پادشاهى و لشكر تراست * همان گنج با تخت و افسر تراست
كنون چون بر آرد سپهر آفتاب * سر شاه بيدار گردد ز خواب
بگويم پدر را سخنها كه گفت * ندارد ز من راستيها نهفت
و گر هيچ تاب اندر آرد بچهر * بيزدان كه بر پاى دارد سپهر
كه بىكام او تاج بر سر نهم * همه كشور ايرانيان را دهم
ترا بانوى شهر ايران كنم * به زور و بدل جنگ شيران كنم
غمى شد ز گفتار او مادرش * همه پرنيان خار شد بر برش
بدانست كان تاج و تخت و كلاه * نبخشد ورا نامبردار شاه