چنين داد پاسخ ستاره شمر * كه بر چرخ گردان نيابد گذر
ازين بر شده تيز چنگ اژدها * به مردى و دانش كه آمد رها
بباشد همه بودنى بىگمان * نجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پر انديشه شد * سرش را غم و درد هم پيشه شد
بد انديشه و گردش روزگار * همى بر بدى بودش آموزگار
[ خواستن اسفنديار پادشاهى از پدر ]
چو بگذشت شب گرد كرده عنان * بر آورد خورشيد رخشان سنان
نشست از بر تخت زر شهريار * بشد پيش او فرّخ اسفنديار
همى بود پيشش پرستار فش * پر انديشه و دست كرده بكش
چو در پيش او انجمن شد سپاه * ز نام آوران و ز گردان شاه
همه موبدان پيش او بر رده * ز اسپهبدان پيش او صف زده
پس اسفنديار آن يل پيل تن * بر آورد از درد آنگه سخن
به دو گفت شاها انوشه بدى * توى بر زمين فرّه ايزدى
سر داد و مهر از تو پيدا شدست * همان تاج و تخت از تو زيبا شدست
تو شاهى پدر من ترا بندهام * هميشه به راى تو پويندهام
تو دانى كه ارجاسپ از بهر دين * بيامد چنان با سواران چين
بخوردم من آن سخت سوگندها * بپذرفتم آن ايزدى پندها
كه هر كس كه آرد بدين در شكست * دلش تاب گيرد شود بتپرست
ميانش بخنجر كنم به دو نيم * نباشد مرا از كسى ترس و بيم
و زان پس كه ارجاسپ آمد بجنگ * نبرگشتم از جنگ دشتى پلنگ
مرا خوار كردى بگفت گرزم * كه جام خورش خواستى روز بزم
ببستى تن من ببند گران * ستونها و مسمار آهنگران
سوى گنبدان دژ فرستاديم * ز خوارى ببدكارگان داديم
بزاول شدى بلخ بگذاشتى * همه رزم را بزم پنداشتى
بديدى همى تيغ ارجاسپ را * فگندى به خون پير لهراسپ را
چو جاماسپ آمد مرا بسته ديد * و زان بستگيها تنم خسته ديد
مرا پادشاهى پذيرفت و تخت * بران نيز چندى بكوشيد سخت
به دو گفتم اين بندهاى گران * بزنجير و مسمار آهنگران
بمانم چنين هم بفرمان شاه * نخواهم سپاه و نخواهم كلاه
بيزدان نمايم بروز شمار * بنالم ز بدگوى با كردگار
مرا گفت گر پند من نشنوى * بسازى ابر تخت بر بدخوى
دگر گفت كز خون چندان سران * سر افراز با گرزهاى گران
بران رزمگه خسته تنها بتير * همان خواهرانت ببرده اسير
دگر گرد آزاده فرشيدورد * فگندست خسته بدشت نبرد
ز تركان گريزان شده شهريار * همى پيچد از بند اسفنديار
نسوزد دلت بر چنين كارها * بدين درد و تيمار و آزارها
سخنها جزين نيز بسيار گفت * كه گفتار با درد و غم بود جفت