به دو گفت كاى رنج ديده پسر * ز گيتى چه جويد دل تاجور
مگر گنج و فرمان و راى و سپاه * تو دارى برين بر فزونى مخواه
يكى تاج دارد پدر بر پسر * تو دارى دگر لشكر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست * بزرگى و شاهى و بختش تراست
چه نيكوتر از نرّه شير ژيان * به پيش پدر بر كمر بر ميان
چنين گفت با مادر اسفنديار * كه نيكو زد اين داستان هوشيار
كه پيش زنان راز هرگز مگوى * چو گويى سخن بازيابى بكوى
مكن هيچ كارى بفرمان زن * كه هرگز نبينى زنى راى زن
پر از شرم و تشوير شد مادرش * ز گفته پشيمانى آمد برش
بشد پيش گشتاسپ اسفنديار * همى بود با رامش و ميگسار
دو روز و دو شب بادهء خام خورد * بر ماهرويش دل آرام كرد
سيم روز گشتاسپ آگاه شد * كه فرزند جويندهء گاه شد
همى در دل انديشه بفزايدش * همى تاج و تخت آرزو آيدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ را * همان فال گويان لهراسپ را
برفتند با زيجها بر كنار * بپرسيد شاه از گو اسفنديار
كه او را بود زندگانى دراز * نشيند بشادى و آرام و ناز
بسر بر نهد تاج شاهنشهى * برو پاى دارد بهى و مهى
چو بشنيد داناى ايران سخن * نگه كرد آن زيجهاى كهن
ز دانش بروها پر از تاب كرد * ز تيمار مژگان پر از آب كرد
همى گفت بد روز و بد اخترم * بباريد آتش همى بر سرم
مرا كاشكى پيش فرّخ زرير * زمانه فگندى بچنگال شير
و گر خود نكشتى پدر مر مرا * نگشتى بجاماسپ بد اخترا
ورا هم نديدى به خاك اندرون * بران سان فگنده پيش پر ز خون
چو اسفنديارى كه از چنگ اوى * بدرّد دل شير ز آهنگ اوى
ز دشمن جهان سر بسر پاك كرد * برزم اندرون نيستش هم نبرد
جهان از بدانديش بىبيم كرد * تن اژدها را به دو نيم كرد
ازين پس غم او ببايد كشيد * بسى شور و تلخى ببايد چشيد
به دو گفت شاه اى پسنديده مرد * سخن گوى و ز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگوى * كزين پرسشم تلخى آمد به روى
گر او چون زرير سپهبد بود * مرا زيستن زين سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست كيست * كزان درد ما را ببايد گريست
به دو گفت جاماسپ كاى شهريار * تو اين روز را خوار مايه مدار
ورا هوش در زاولستان بود * بدست تهم پور دستان بود
بجاماسپ گفت آنگهى شهريار * به من بر بگردد بد روزگار ؟
كه گر من سر تاج شاهنشهى * سپارم به دو تاج و تخت مهى
نبيند بر و بوم زاولستان * نداند كس او را بكاولستان
شود ايمن از گردش روزگار ؟ * بود اختر نيكش آموزگار ؟