چنين داد پاسخ باسفنديار * كه اى شير دل پر هنر نامدار
هرانكس كه از راه يزدان بگشت * همان عهد او گشت چون باد دشت
همانا شنيدى كه كاوس شاه * بفرمان ابليس گم كرد راه
همى باسمان شد بپرّ عقاب * بزارى بسارى فتاد اندر آب
ز هاماوران ديو زادى ببرد * شبستان شاهى مر او را سپرد
سياوش بآزار او كشته شد * همه دوده زير و زبر گشته شد
كسى كو ز عهد جهاندار گشت * بگرد در او نشايد گذشت
اگر تخت خواهى ز من با كلاه * ره سيستان گير و بركش سپاه
چو آنجا رسى دست رستم ببند * بيارش ببازو فگنده كمند
زواره فرامرز و دستان سام * نبايد كه سازند پيش تو دام
پياده دوانش بدين بارگاه * بياور كشان تا ببيند سپاه
ازان پس نپيچد سر از ما كسى * اگر كام اگر گنج يابد بسى
سپهبد بروها پر از تاب كرد * بشاه جهان گفت زين بازگرد
ترا نيست دستان و رستم به كار * همى راه جويى باسفنديار
دريغ آيدت جاى شاهى همى * مرا از جهان دور خواهى همى
ترا باد اين تخت و تاج كيان * مرا گوشهيى بس بود زين جهان
و ليكن ترا من يكى بندهام * بفرمان و رايت سر افگندهام
به دو گفت گشتاسپ تندى مكن * بلندى بيابى نژندى مكن
ز لشكر گزين كن فراوان سوار * جهان ديدگان از در كارزار
سليح و سپاه و درم پيش تست * نژندى بجان بد انديش تست
چه بايد مرا بىتو گنج و سپاه * همان گنج و تخت و سپاه و كلاه
چنين داد پاسخ يل اسفنديار * كه لشكر نيايد مرا خود به كار
گر ايدونك آيد زمانم فراز * بلشكر ندارد جهاندار باز
ز پيش پدر بازگشت او بتاب * چه از پادشاهى چه از خشم باب
بايوان خويش اندر آمد دژم * لبى پر ز باد و دلى پر ز غم
[ پند دادن كتايون اسفنديار را ]
كتايون چو بشنيد شد پر ز خشم * بپيش پسر شد پر از آب چشم
چنين گفت با فرّخ اسفنديار * كه اى از كيان جهان يادگار
ز بهمن شنيدم كه از گلستان * همى رفت خواهى بزابلستان
ببندى همى رستم زال را * خداوند شمشير و گوپال را
ز گيتى همى پند مادر نيوش * ببد تيز مشتاب و چندين مكوش
سوارى كه باشد بنيروى پيل * ز خون راند اندر زمين جوى نيل
بدرّد جگرگاه ديو سپيد * ز شمشير او گم كند راه شيد
همان ماه هاماوران را بكشت * نيارست گفتن كس او را درشت
همانا چو سهراب ديگر سوار * نبودست جنگى گه كارزار
بچنگ پدر در بهنگام جنگ * بآوردگه كشته شد بىدرنگ
بكين سياوش ز افراسياب * ز خون كرد گيتى چو درياى آب