تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
چو نزديك آن جاى سر ما رسيد * همه خواسته گرد بر جاى ديد
هوا خوش‌گوار و زمين پر نگار * تو گفتى به تير اندر آمد بهار
و زان جايگه خواسته بر گرفت * همى ماند از كار اختر شگفت
چو نزديكى شهر ايران رسيد * بجاى دليران و شيران رسيد
دو هفته همى بود با يوز و باز * غمى بود از رنج راه دراز
سه فرزند پر مايه را چشم داشت * ز دير آمدنشان بدل خشم داشت
بنزد پدر چون بيامد پسر * بخنديد با هر يكى تاجور
كه راهى درشت اين كه من كوفتم * ز دير آمدنتان بر آشوفتم
زمين بوسه دادند هر سه پسر * كه چون تو كه باشد بگيتى پدر
و زان جايگه سوى ايران كشيد * همه گنج سوى دليران كشيد
همه شهر ايران بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
ز ديوارها جامه آويختند * ز بر مشك و عنبر همى بيختند
هوا پر ز آواى رامشگران * زمين پر سواران نيزه وران
چو گشتاسپ بشنيد رامش گزيد * بآواز او جام مى در كشيد
ز لشكر بفرمود تا هرك بود * ز كشور كسى كو بزرگى نمود
همه با درفش و تبيره شدند * بزرگان لشكر پذيره شدند
پدر رفت با نامور بخردان * بزرگان فرزانه و موبدان
بيامد بپيش پسر تازه روى * همه شهر ايران پر از گفت و گوى
چو روى پدر ديد شاه جوان * دلش گشت شادان و روشن روان
برانگيخت از جاى شبرنگ را * فروزندهء آتش جنگ را
بيامد پدر را ببر در گرفت * پدر ماند از كار او در شگفت
بسى خواند بر فر او آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين
و زان جا بايوان شاه آمدند * جهانى ورا نيكخواه آمدند
بياراست گشتاسپ ايوان و تخت * دلش گشت خرّم بدان نيك بخت
بايوانها در نهادند خوان * بسالار گفتا مهان را بخوان
بيامد ز هر گنبدى ميگسار * بنزديك آن نامور شهريار
مى خسروانى بجام بلور * گسارنده مى داد رخشان چو هور
همه چهرهء دوستان برفروخت * دل دشمنان را به آتش بسوخت
پسر خورد با شرم ياد پدر * پدر همچنان نيز ياد پسر
بپرسيد گشتاسپ از هفتخوان * پدر را پسر گفت نامه بخوان
سخنهاى ديرينه ياد آوريم * بگفتار لب را بداد آوريم
چو فردا بهشيارى آن بشنوى * بپيروزى دادگر بگروى
برفتند هر كس كه گشتند مست * يكى ماه رخ دست ايشان بدست
سر آمد كنون قصهء هفتخوان * بنام جهان داور اين را بخوان
كه او داد بر نيك و بد دستگاه * خداوند خورشيد و تابنده ماه
اگر شاه پيروز بپسندد اين * نهاديم بر چرخ گردنده زين