بران روى دژ بر ستاره بزد * چو پيدا شد از هر درى نيك و بد
بزد بر در دژ دو دار بلند * فرو هشت از دار پيچان كمند
سر اندر يمان نگونسار كرد * برادرش را نيز بر دار كرد
سپاهى برون كرد بر هر سوى * بجايى كه آمد نشان گوى
بفرمود تا آتش اندر زدند * همه شهر توران بهم بر زدند
بجايى دگر نامدارى نماند * بچين و بتوران سوارى نماند
تو گفتى كه ابرى بر آمد سياه * بباريد آتش بران رزمگاه
جهانجوى چون كار زان گونه ديد * سران را بياورد و مى در كشيد
[ نامه نوشتن اسفنديار به گشتاسپ و پاسخ او ]
دبير جهان ديده را پيش خواند * ازان چاره و جنگ چندى براند
بر تخت بنشست فرّخ دبير * قلم خواست و قرطاس و مشك و عبير
نخستين كه نوك قلم شد سياه * گرفت آفرين بر خداوند ماه
خداوند كيوان و ناهيد و هور * خداوند پيل و خداوند مور
خداوند پيروزى و فرّهى * خداوند ديهيم و شاهنشهى
خداوند جان و خداوند راى * خداوند نيكى ده و رهنماى
ازو جاودان كام گشتاسپ شاد * بمينو همه ياد لهراسپ باد
رسيدم براهى بتوران زمين * كه هرگز نخوانم برو آفرين
اگر بر گشايم سراسر سخن * سر مرد نو گردد از غم كهن
چو دستور باشد مرا شهريار * بخوانم برو نامهء كارزار
بديدار او شاد و خرّم شوم * ازين رنج ديرينه بىغم شوم
و زان چارههايى كه من ساختم * كه تا دل ز كينه بپرداختم
برويين دژ ارجاسپ و كهرم نماند * جز از مويه و درد و ماتم نماند
كسى را ندادم بجان زينهار * گيا در بيابان سر آورد بار
همى مغز مردم خورد شير و گرگ * جز از دل نجويد پلنگ سترگ
فلك روشن از تاج گشتاسپ باد * زمين گلشن شاه لهراسپ باد
چو برنامه بر مهر اسفنديار * نهادند و جستند چندى سوار
هيونان كفك افگن و تيز رو * بايران فرستاد سالار نو
بماند از پى پاسخ نامه را * بكشت آتش مرد بد كامه را
بسى بر نيامد كه پاسخ رسيد * يكى نامه بُد بند بَد را كليد
سر پاسخ نامه بود از نخست * كه پاينده باد آنك نيكى بجست
خرد يافته مرد يزدان شناس * بنيكى ز يزدان شناسد سپاس
دگر گفت كز دادگر يك خداى * بخواهيم كو باشدت رهنماى
درختى بكشتم بباغ بهشت * كزان بارورتر فريدون نكشت
برش سرخ ياقوت و زر آمدست * همه برگ او زيب و فر آمدست
بماناد تا جاودان اين درخت * ترا باد شادان دل و نيك بخت
يكى آنك گفتى كه كين نيا * بجستم پر از چاره و كيميا
دگر آنك گفتى ز خون ريختن * بتنها برزم اندر آويختن