بچهره چو تاب اندر آورد بخت * بران نامداران ببد كار سخت
دو لشكر بران سان بر آشوفتند * همى بر سر يكدگر كوفتند
چنين تا بر آمد سپيده دمان * بزرگان چين را سر آمد زمان
برفتند مردان اسفنديار * بران نامور بارهء شهريار
بريده سر شاه ارجاسپ را * جهاندار و خونريز لهراسپ را
بپيش سپاه اندر انداختند * ز پيكار تركان بپرداختند
خروشى بر آمد ز توران سپاه * ز سر بر گرفتند گردان كلاه
دو فرزند ارجاسپ گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند
بدانست لشكر كه آن جنگ چيست * و زان رزم بد بر كه بايد گريست
بگفتند رادا دليرا سرا * سپهدار شيراوژنا مهترا
كه كشتت كه بر دشت كين كشته باد * برو جاودان روز برگشته باد
سپردن كرا بايد اكنون بنه * درفش كه داريم بر ميمنه
چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه * مبادا كلاه و مبادا سپاه
سپه را بمرگ آمد اكنون نياز * ز خلّخ پر از درد شد تا طراز
ازان پس همه پيش مرگ آمدند * زره دار با گرز و ترگ آمدند
ده و دار بر خاست از رزمگاه * هوا شد بكردار ابر سياه
بهر جاى بر تودهء كشته بود * كسى را كجا روز برگشته بود
همه دشت بىتن سر و يال بود * بجاى دگر گرز و گوپال بود
ز خون بر در دژ همى موج خاست * كه دانست دست چپ از دست راست
چو اسفنديار اندر آمد ز جاى * سپهدار كهرم بيفشارد پاى
دو جنگى بران سان بر آويختند * كه گفتى بهمشان بر آميختند
تهمتن كمربند كهرم گرفت * مر او را ازان پشت زين بر گرفت
بر آوردش از جاى و زد بر زمين * همه لشكرش خواندند آفرين
دو دستش ببستند و بردند خوار * پراگنده شد لشكر نامدار
همى گرز باريد همچون تگرگ * زمين پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ
سر از تيغ پرّان چو برگ از درخت * يكى ريخت خون و يكى يافت تخت
همى موج زد خون بران رزمگاه * سرى زير نعل و سرى با كلاه
نداند كسى آرزوى جهان * نخواهد گشادن بما بر نهان
كسى كش سزاوار بد بارگى * گريزان همى راند يكبارگى
هرانكس كه شد در دم اژدها * بكوشيد و هم زو نيامد رها
ز تركان چينى فراوان نماند * و گر ماند كس نام ايشان نخواند
همه ترگ و جوشن فرو ريختند * هم از ديدهها خون بر آميختند
دوان پيش اسفنديار آمدند * همه ديده چون جويبار آمدند
سپهدار خونريز و بيداد بود * سپاهش به بيدادگر شاد بود
كسى را نداد از يلان زينهار * بكشتند زان خستگان بىشمار
بتوران زمين شهريارى نماند * ز تركان چين نامدارى نماند
سرا پرده و خيمه بر داشتند * بدان خستگان جاى بگذاشتند