برفتند ز انجا صد و شست مرد * گزيده سواران روز نبرد
همان خواهران را بر اسپان نشاند * ز درگاه ارجاسپ لشكر براند
و ز ايرانيان نامور مرد چند * بدژ ماند با ساوهء ارجمند
چو من گفت از ايدر به بيرون شوم * خود و نامداران بهامون شوم
بتركان در دژ ببنديد سخت * مگر يار باشد مرا نيك بخت
هرانگه كه آيد گمانتان كه من * رسيدم بدان پاك راى انجمن
غو ديده بايد كه از ديدگاه * كانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه
چو انبوه گردد بدژ بر سپاه * گريزان و برگشته از رزمگاه
بپيروزى از بارهء كاخ پاس * بداريد از پاك يزدان سپاس
سر شاه تركان ازان ديدگاه * بينداخت بايد بپيش سپاه
بيامد ز دژ با صد و شست مرد * خروشان و جوشان بدشت نبرد
چو نزد سپاه پشوتن رسيد * برو نامدار آفرين گستريد
سپاهش همه مانده زو در شگفت * كه مرد جوان آن دليرى گرفت
[ كشتن اسفنديار كهرم را ]
چو ماه از بر تخت سيمين نشست * سه پاس از شب تيره اندر گذشت
همى پاسبان بر خروشيد سخت * كه گشتاسپ شاهست و پيروز بخت
چو تركان شنيدند زان سان خروش * نهادند يك سر بآواز گوش
دل كهرم از پاسبان خيره شد * روانش ز آواز او تيره شد
چو بشنيد با اندريمان بگفت * كه تيره شب آواز نتوان نهفت
چه گويى كه امشب چه شايد بدن * ببايد همى داستانها زدن
كه يا رد گشادن بدين سان دو لب * ببالين شاهى درين تيره شب
ببايد فرستاد تا هرك هست * سرانشان بخنجر ببرّند پست
چه بازى كند پاسبان روز جنگ * برين نامداران شود كار تنگ
وگر دشمن ما بود خانگى * بجويد همى روز بيگانگى
بآواز بد گفتن و فال بد * بكوبيم مغزش بگوپال بد
بدين گونه آواز پيوسته شد * دل كهرم از پاسبان خسته شد
ز بس نعره از هر سوى زين نشان * پر آواز شد گوش گردنكشان
سپه گفت كآواز بسيار گشت * از اندازهء پاسبان بر گذشت
كنون دشمن از خانه بيرون كنيم * ازان پس برين چاره افسون كنيم
دل كهرم از پاسبان تنگ شد * بپيچيد و رويش پر آژنگ شد
بلشكر چنين گفت كز خواب شاه * دل من پر از رنج شد جان تباه
كنون بىگمان باز بايد شدن * ندانم كزين پس چه شايد بدن
بزرگان چنين روى برگاشتند * بشب دشت پيكار بگذاشتند
پس اندر همى آمد اسفنديار * زره دار با گرزهء گاوسار
چو كهرم بر بارهء دژ رسيد * پس لشكر ايرانيان را بديد
چنين گفت كاكنون بجز رزم كار * چه ماندست با گرد اسفنديار
همه تيغها بر كشيم از نيام * بخنجر فرستاد بايد پيام