چه گونه سر آمد بنيك اخترى * بر ايشان همه روز كند آورى
بگفتند پيشش يكايك مهان * سخنهاى شاهان و گشت جهان
چو بشنيد از يشان سپهبد سخن * يكى نامور نامه افكند بن
چنين يادگارى شد اندر جهان * برو آفرين از كهان و مهان
داستان دقيقى سخن سراى
چو از دفتر اين داستانها بسى * همى خواند خواننده بر هر كسى
جهان دل نهاده بدين داستان * همان بخردان نيز و هم راستان
جوانى بيامد گشاده زبان * سخن گفتن خوب و طبع روان
بشعر آرم اين نامه را گفت من * ازو شادمان شد دل انجمن
جوانيش را خوى بد يار بود * ابا بد هميشه به پيكار بود
برو تاختن كرد ناگاه مرگ * نهادش بسر بر يكى تيره ترگ
بدان خوى بد جان شيرين بداد * نبد از جوانيش يك روز شاد
يكايك ازو بخت برگشته شد * بدست يكى بنده بر كشته شد
برفت او و اين نامه ناگفته ماند * چنان بخت بيدار او خفته ماند
[ الهى عفو كن گناه و را * بيفزاى در حشر جاه و را ]
[ گفتار اندر ] بنياد نهادن اين نامه
دل روشن من چو برگشت ازوى * سوى تخت شاه جهان كرد روى
كه اين نامه را دست پيش آورم * ز دفتر بگفتار خويش آورم
بپرسيدم از هر كسى بيشمار * بترسيدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسى * ببايد سپردن بديگر كسى
و ديگر كه گنجم وفادار نيست * همين رنج را كس خريدار نيست
[ برين گونه يك چند بگذاشتم * سخن را نهفته همى داشتم ]
[ سراسر زمانه پر از جنگ بود * بجويندگان بر جهان تنگ بود ]
ز نيكو سخن به چه اندر جهان * بنزد سخن سنج فرّخ مهان
[ اگر نامدى اين سخن از خداى * نبى كى بدى نزد ما رهنماى ]
بشهرم يكى مهربان دوست بود * تو گفتى كه با من بيك پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين راى تو * به نيكى گرايد همى پاى تو
نبشته من اين نامهء پهلوى * به پيش تو آرم مگر نغنوى
گشاده زبان و جوانيت هست * سخن گفتن پهلوانيت هست
شو اين نامهء خسروان بازگوى * بدين جوى نزد مهان آبروى
چو آورد اين نامه نزديك من * بر افروخت اين جان تاريك من
در داستان ابو منصور بن محمد
بدين نامه چون دست كردم دراز * يكى مهترى بود گردن فراز
جوان بود و از گوهر پهلوان * خردمند و بيدار و روشن روان
خداوند راى و خداوند شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم
مرا گفت كز من چه بايد همى * كه جانت سخن بر گرايد همى
به چيزى كه باشد مرا دسترس * بكوشم نيازت نيارم بكس