ترا از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانچى بپروردهاند
نخستين فطرت پسين شمار * توئى خويشتن را ببازى مدار
شنيدم ز دانا دگرگونه زين * چه دانيم راز جهان آفرين
نگه كن سرانجام خود را ببين * چو كارى بيابى ازين به گزين
برنج اندر آرى تنت را رواست * كه خود رنج بردن بدانش سزاست
چو خواهى كه يا بى ز هر بد رها * سر اندر نيارى بدام بلا
[ نگه كن بدين گنبد تيز گرد * كه درمان ازويست و زويست درد ]
[ نه گشت زمانه بفرسايدش * نه آن رنج و تيمار بگزايدش ]
[ نه از جنبش آرام گيرد همى * نه چون ما تباهى پذيرد همى ]
[ از و دان فزونى از و هم شمار * بد و نيك نزديك او آشكار ]
گفتار اندر آفرينش آفتاب
[ ز ياقوت سرخست چرخ كبود * نه از آب و گرد و نه از باد و دود ]
[ به چندين فروغ و به چندين چراغ * بياراسته چون بنوروز باغ ]
[ روان اندرو گوهر دلفروز * كزو روشنايى گرفتست روز ]
[ ز خاور بر آيد سوى باختر * نباشد ازين يك روش راستتر ]
[ ايا آنكه تو آفتابى همى * چه بودت كه بر من نتابى همى ]
در آفرينش ماه
[ چراغست مر تيره شب را بسيچ * ببد تا توانى تو هرگز مپيچ ]
[ چو سى روز گردش بپيمايدا * شود تيره گيتى به دو روشنا ]
[ پديد آيد آنگاه باريك و زرد * چو پشت كسى كو غم عشق خورد ]
[ چو بيننده ديدارش از دور ديد * هم اندر زمان او شود ناپديد ]
[ دگر شب نمايش كند بيشتر * ترا روشنايى دهد بيشتر ]
[ به دو هفته گردد تمام و درست * بدان باز گردد كه بود از نخست ]
[ بود هر شبانگاه باريكتر * بخورشيد تابنده نزديكتر ]
[ بدينسان نهادش خداوند داد * بود تا بود هم بدين يك نهاد ]
گفتار اندر ستايش پيامبر
ترا دانش و دين رهاند درست * در رستگارى ببايدت جست
و گر دل نخواهى كه باشد نژند * نخواهى كه دائم بوى مستمند
بگفتار پيغمبرت راه جوى * دل از تيرگيها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى * خداوند امر و خداوند نهى
كه من شهر علمم عليم درست * درست اين سخن قول پيغمبرست