[ بگفتار دانندگان راه جوى * بگيتى بپوى و به هر كس بگوى ]
[ ز هر دانشى چون سخن بشنوى * از آموختن يك زمان نغنوى ]
چو ديدار يا بى بشاخ سخن * بدانى كه دانش نيايد ببن
گفتار اندر آفرينش گيهان
از آغاز بايد كه دانى درست * سرمايهء گوهران از نخست
كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد * بدان تا توانائى آرد پديد
سرمايهء گوهران اين چهار * برآورده بىرنج و بىروزگار
يكى آتشى بر شده تابناك * ميان آب و باد از بر تيره خاك
نخستين كه آتش بجنبش دميد * ز گرميش پس خشكى آمد پديد
و زان پس ز آرام سردى نمود * ز سردى همان باز ترّى فزود
چو اين چار گوهر بجاى آمدند * ز بهر سپنجى سراى آمدند
گهرها يك اندر دگر ساخته * ز هر گونه گردن بر افراخته
پديد آمد اين گنبد تيز رو * شگفتى نمايندهء نو بنو
ابرده و دو هفت شد كدخداى * گرفتند هر يك سزاوار جاى
در بخشش و دادن آمد پديد * ببخشيد دانا چنانچون سزيد
فلكها يك اندر دگر بسته شد * بجنبيد چون كار پيوسته شد
چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ * زمين شد بكردار روشن چراغ
بباليد كوه آبها بر دميد * سر رستنى سوى بالا كشيد
زمين را بلندى نبد جايگاه * يكى مركزى تيره بود و سياه
ستاره برو بر شگفتى نمود * به خاك اندرون روشنايى فزود
همى بر شد آتش فرود آمد آب * همى ، گشت گرد زمين آفتاب
گيا رست با چند گونه درخت * به زير اندر آمد سرانشان ز بخت
ببالد ندارد جز اين نيروئى * نپويد چو پويندگان هر سوئى
و زان پس چو جنبنده آمد پديد * همه رستنى زير خويش آوريد
[ خور و خواب و آرام جويد همى * و زان زندگى كام جويد همى ]
[ نه گويا زبان و نه جويا خرد * ز خاك و ز خاشاك تن پرورد ]
نداند بد و نيك فرجام كار * نخواهد از و بندگى كردگار
چو دانا توانا بد و دادگر * از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر
چنينست فرجام كار جهان * نداند كسى آشكار و نهان
گفتار اندر آفرينش مردم
چو زين بگذرى مردم آمد پديد * شد اين بندها را سراسر كليد
سرش راست بر شد چو سرو بلند * بگفتار خوب و خرد كار بند
پذيرندهء هوش و راى و خرد * مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگرى اندكى * كه مردم بمعنى چه باشد يكى
مگر مردمى خيره خوانى همى * جز اين را نشانى ندانى همى